|
چقدر آروم چشماشو بسته بود و با یه لبخند روی لباش به خواب رفته بود .تو چهره اش آرامش عجیبی موج میزد . بالا سرش وایستاده بودم و فقط به صورتش نگاه میکردم و هراز گاهی قطره اشکی رو که از رو گونه هام سر میخوردند و پایین می آمدند و پاک میکردم . نمیخواستم اون لحظات رو از دست بدم و لذت دیدن چهره آرومش تا آخر عمرم مثل یه حسرت رو قلبم بمونه .
تو حال خودم بودم و نمیدونستم اطرافم چی میگذره وقتی به خودم اومدم که دختر خالم دستمو گرفته بودو تکون میداد تا ازم سوالی بپرسه .
- آبجی مامانی چی شده ؟؟؟
نمیدونستم چی بهش بگم . دنبال جمله مناسبی میگشتم تا بهش بفهمونم که دیگه برگشتی تو کار مسافرمون نیست همیشه از شنیدن جمله فلانی رفته بهشت پیش خدا که تو فیلم ها به بچه ها میگفتند نفرت داشتم چون احساس میکردم وقتی این حرف و به بچه بزنیم تو فکر خودش همیشه منتظر برگشتنه اون شخصه ، برای همین بهش گفتم عزیز رفته دیگه هم هیچوقت پیش ما نمیاد .
آبجی کجا رفته ؟؟؟ مامانی که ایناها اینجاست !!! فقط چرا با این همه سرو صدا بلند نمیشه !!! چقدر خوابش سنگینه ...
دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم یا در اصل چطوری بهش بگم که بفهمه ، به بهانه آب خوردن از کنارش رفتم کنار .
بالاخره اومدند ببرنش همگی برای خداحافظی بالا سرش جمع شدیم . همیشه وقتی میخواستم از کسی جدا بشم به جای خداحافظی میگفتم فعلاً و از اینکه کسی بهم بگه خداحافظ بدم میاد اما چون میدونستم این بار دیگه بعدی وجود نداره جمله تلخ خداحافظی رو به زبون آوردم .
مسافرمون پر کشید و رفت و حالا ما موندیم و یه کوله بار خاطره تلخ و شیرینی که هر بار به عکسش نگاه میکنم ، یکی از خاطره ها برام تکرار میشه .
کجایی ای مام دلسوزم کزین محنت سرارفتی
چه گفتی با من محزون که بی چون و چرا رفتی
دلت راضی نمیشد لحظه ای از ما جدا باشی
چه شد آخر که یکباره زما رفتی جدا گشتی

|