|
نمی دونم چرا همه چی اینجوری شده . چرا همه تغییر کردند . چرا همه یه جورایی راهشونو گم کردند . احساس بلاتکلیفی می کنند . بعد از این چند وقتی که نبودم العان دوباره اومدم دیدم انگار یه چیزایی سر جاشون نیست . خیلی چیزا تغییر کرده . این که میگم راهو گم کردند احساس بلاتکلیفی می کنند و از این جور چیزا به خاطر اینه که دیدم تو خیلی از همین دوستای این دنیای مجازی دیدم حتی تو دوستای نزدیک خودمم دیدم . اصلا خودمم همین جوری بودم . تا قبل از این یعنی حدود چند ماه پیش خیلی احساس بلاتکلیفی و پوچی می کردم اما یه دفعه به همشون پشت پا زدم و خودمو پیدا کردم . فهمیدم که کجامو چیکار دارم می کنم و چه کارایی باید بکنم . فهمیدم که وقتی احساس تنهایی می کنم وقتی احساس می کنم که دیگران فراموشم کردند یکی هست که همیشه پیشمه چه خودم بخوام چه خودم نخوام اون تنها کسیه که منو هر جوری که باشم فراموش نمی کنه همیشه همراهمه همیشه دوسم داره . همیشه به هر طریقی منو راهنمایی می کنه اما بعضی اوقات این لجبازی و کله شقی خودم باعث میشه که به حرفاش گوش نکنم . حتی بهترین پدر و مادرا هم وقتی ببینند بچشون به حرفشون گوش نمی کنه پا رو دلشون میزارن و باهاش قهر می کنند اگرم دیگه خیلی ببینند داره بهشون فشار میاد و هرچی که می گن بچشون گوش نمی کنه نهایتش اینه که میگن فراموشش می کنیم حالا چقدر بتونن موفق بشن و کاری نداریم اما به هر حال تا حدودی سرد می شن . اما این کسی که من میگم همیشه همراهمه حتی اگر به اندازه ی تمام عمرمم به حرفاش گوش ندم ولی بازم کنارمه ، همراهمه . اون کسیه که از هر دوستی بهم نزدیکتره . اون کسیه که حتی اگه دوستای نزدیک و چند سالمم اشکامو ندیده باشند و دردودلامو نشنیده باشند اما اون هم دیده و هم شنیده .
وای که چقدر دیر من به وجودش در کنارم پی بردم .
حالا می خوام بگم که چه جوری به وجودش در کنارم پی بردم .
می دونم اون چیزی رو که می خوام اینجا بنویسم خیلی خوندید اما خوب این مطلب یه جورایی باعث تحول من شده .
بعضی اوقات مطالبی رو می خونیم که خیلی راحت فقط با یه کلمه ی چه قشنگه و دیگه در نهایت وای چه قشنگ بود از کنارشون می گذریم . اما گاهی اوقات با کوچکترین اتفاقی وقتی دوباره چشممون به اون مطلب می افته تازه پی به مفهومش می بریم .
وقتی خود من برای بار اول این مطلبو خونده بودم فقط با یه کلمه خیلی قشنگه از کنارش رد شدم حتی نخواستم بنویسمش یا کپیش کنم که داشته باشمش .
اما وقتی درست تو همون زمانی که احساس بلاتکلیفی و پوچی می کردم احساس تنهایی می کردم یه میل از یه دوست بهم رسید که این متن رو نوشته بود و ازم خواسته بود هر موقع که آپ کردم اینو بنویسم ولی وقتی این متن رو خوندم اون موقع بود که درونم دگرگون شد . دلم انگاری یهو ریخت احساس کردم دریچه ی تازه ای روبروم باز شد که مشخص کننده ی یه راه جدید بود . قبل از اینکه اصلا خودمم بفهمم چی شده و دارم چیکار می کنم دیدم که پاتو این راه گذاشتم . دورو برم رو دیدم تا اونجا که می تونستم چشمامو تیز کردم تا شاید بتونم آخرشو ببینم اما چشمام یاری نکردند یا شایدم اونا سعیشونو کردند اما راه دراز بوده و آخرش معلوم نمیشد . بعضی اوقات دلم می خواد برگردم چون خسته میشم از اینکه نمی دونم آخرش چی میشه اما یه نیرویی جلوی برگشتمو می گیره و من فکر می کنم اون نیرو همون دوست قدیمیه خودمه که تازه پیداش کردم وای که چقدر دوسش دارم .
اینجوری بود که من متحول شدم فهمیدم حتی اگه احساس کنم دیگه هیچکس دوروبرم نیست یا دوستام پیشم نیستند اما یکی هست که همیشه حاضره حرفای منو گوش کنه هر چقدرم خسته کننده باشه بازم با دل و جون گوش میکنه .
حالا بریم سراغ چیزی که منو متحول کرد .
یک شب مردی خوابی دید .
خواب دید که در کنار ساحل با خدا قدم می زند .
در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و روی شنها دو جای پا دید یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا .
وقتی آخرین صحنه ی زندگیش از جلوی چشمانش گذشت برگشت به جای پای روی شنها نگاه کرد . متوجه شد که لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا بر روی شنها وجود دارد و همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده و این واقعا ناراحتش می کرد پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد : خدایا تو فرمودی که اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد نمی دانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی ؟ و خداوند فرمود فرزند عزیزم : تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم و اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک ردپا می بینی من در آن لحظات تو را به دوش کشیده ام .
تو این مدتی که نبودم خیلی برنامه ها داشتم که وقتی بعد از کنکور خواستم آپ کنم چی بنویسم چیکار کنم . اما وقتی اومدم و این شرایط و دیدم احساس کردم شاید اگر این چیزا رو بنویسم خیلی بهتر باشه . شاید بتونه به کسی کمک کنه . همونجور که به خودم کمک کرد و باعث شد که بیشتر با خدا احساس نزدیکی کنم و به واسطه ی این احساس خودمو بهتر بشناسم و باور کنم . چون تا وقتی خودمونو باور نکنیم هیچ چیزی برامون لذت بخش نیست خیلی زود از همه چیز زده و خسته می شیم .
خوب دیگه فکر می کنم خیلی طولانی شد و خستتون کردم .
برنامه های جدیدی برای اینجا دارم . می خوام یه ذره تغییرش بدم . خوب آخه اینجا مثل خونم می مونه دیگه . قالبش حالت درو دیوارای خونه رو داره و مطالبش مثل لوازم خونه می مونه . رو همین حساب می خوام لوازم جدیدی رو تو خونم بیارم .
سعی می کنم از این به بعد هر هفته دوشنبه یا سه شنبه آپ کنم . پس منتظر قدمها پر مهرتون هستم .
در آخر برای همه آرزوی موفقیت دارم . 
التماس دعا .  
********************************************************
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
********************************************************
|