تبليغاتX
همه چی!
 
همه چی
   
 

چقدر آروم چشماشو بسته بود و با یه لبخند روی لباش به خواب رفته بود .تو چهره اش آرامش عجیبی موج میزد . بالا سرش وایستاده بودم و فقط به صورتش نگاه میکردم و هراز گاهی قطره اشکی رو که از رو گونه هام سر میخوردند و پایین می آمدند و پاک میکردم . نمیخواستم اون لحظات رو از دست بدم و لذت دیدن چهره آرومش تا آخر عمرم مثل یه حسرت رو قلبم بمونه .

تو حال خودم بودم و نمیدونستم اطرافم چی میگذره وقتی به خودم اومدم که دختر خالم دستمو گرفته بودو تکون میداد تا ازم سوالی بپرسه .

- آبجی مامانی چی شده ؟؟؟

نمیدونستم چی بهش بگم . دنبال جمله مناسبی میگشتم تا بهش بفهمونم که دیگه برگشتی تو کار مسافرمون نیست همیشه از شنیدن جمله فلانی رفته بهشت پیش خدا که تو فیلم ها به بچه ها میگفتند نفرت داشتم چون احساس میکردم وقتی این حرف و به بچه بزنیم تو فکر خودش همیشه منتظر برگشتنه اون شخصه ، برای همین بهش گفتم عزیز رفته دیگه هم هیچوقت پیش ما نمیاد .

آبجی کجا رفته ؟؟؟ مامانی که ایناها اینجاست !!! فقط چرا با این همه سرو صدا بلند نمیشه !!! چقدر خوابش سنگینه ...

دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم یا در اصل چطوری بهش بگم که بفهمه ، به بهانه آب خوردن از کنارش رفتم کنار .

بالاخره اومدند ببرنش همگی برای خداحافظی بالا سرش جمع شدیم . همیشه وقتی میخواستم از کسی جدا بشم به جای خداحافظی میگفتم فعلاً و از اینکه کسی بهم بگه خداحافظ بدم میاد اما چون میدونستم این بار دیگه بعدی وجود نداره جمله تلخ خداحافظی رو به زبون آوردم .

مسافرمون پر کشید و رفت و حالا ما موندیم و یه کوله بار خاطره تلخ و شیرینی که هر بار به عکسش نگاه میکنم ، یکی از خاطره ها برام تکرار میشه .

کجایی ای مام دلسوزم کزین محنت سرارفتی

چه گفتی با من محزون که بی چون و چرا رفتی

دلت راضی نمیشد لحظه ای از ما جدا باشی

چه شد آخر که یکباره زما رفتی جدا گشتی

خداحافظ برای همیشه

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
   زندگی ، عشق ، ایثار ، محبت ، صداقت

 مرگ ، شهوت ، خودخواهی ، نفرت ، دروغ

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

سلام

خداجونم سلام . می دونم یه چند وقتیه که باهات اینقدر خودمونی حرف نزده بودم .

یه چند وقتی بود که باهات مثل آدمای طلبکار حرف می زدم . انگاری ازت طلب داشتم . اما اشتباه    می کردم . فکر می کردم دیگه به حرفام گوش نمی کنی دیگه منو فراموش کردی اما یادم رفته بود که اگه خدا یه چیزی رو بهت نمی ده می خواد بهترشو بهت بده . اما الان بهش پی بردم .

خدا جونم کرمت و شکر خیلی دوست دارم منو ببخش که تو این چند وقته گذشته اینقدر ازت دور شده بودم . خدایا منو ببخش خوب من یه آدمم . انسانم که جایز الخطاست .

اما الان به خاطر تموم این چند وقته پشیمونم اومدم در خونتو دارم می زنم تو رو به اون کرمت در خونتو به روم باز بزار .

خدا یا خیلی مخلصیم .

خدایا شکرت  

به خاطر تموم مهربونی هات به خاطر تموم نعمت هات .

خدایا تنهام نزار . حالا که بهت محتاجم .

بیشتر از دیروز و کمتر از فردا .

 

زندگي را دور بزن و ان گاه که به بلندترين قله ها رسيدي لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي بکن که پايت را خراشيدند .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

می نویسم تا تو بخوانی ...

می دانم می دانی چه می خواهم بنویسم ...

می دانم ...

ولی باز می نویسم ...

دلتنگت هستم ...

بیش از آنکه در تخیل هرکه بتوانی بیابی ...

خودت می دانی

به چه اندازه !!!

فقط می گویم

دلتنگت هستم  

                 

Sweetheart

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

فزت و رب الکعبه " قسم به خدای کعبه که رستگار شدم "

**********************************************************

دو روز پیش می خواستم برم خونه ی خالم همینجوری یه سر بزنم . به دلیل اینکه دختر خالم تازه امسال رفته پیش دبستانی و به دلیل وابستگی شدیدی که به من داره خواستم وقتی می رم پیشش دست خالی نرم . آخه شب قبلش که باهاش حرف میزدم بهم گفت که " آجی وقتی که فردا خواستی بیای خونمون تو بیا دم مدرسه دنبالم آخه بعضی دوستام آجیشون میاد دنبالشون منم می خوام تو بیای دنبالم تازشم یه عالمه 20 شدم .برام جایزه می خری ؟ " رو همین حساب قبل از اینکه برم دنبالش رفتم براش از یه فروشگاه یه عروسک خریدم. چون دیر شده بود دیگه همون راه به راه رفتم دنبالش .

یه چند دقیقه ای منتظر موندم تا تعطیل بشند . تو خودم بودم . نمی دونم حس عجیبی داشتم یاد دوران مدرسه ی خودم افتاده بودم . تو فکر اون دوران بودم که یه دفعه دیدم یه دختر بچه از همین دختر بچه هایی که فال می فروشند داره دستم و تکون میده و میگه خانم یه فال می خری . تو رو خدا یه فال بخر .

تو هون لحظه هنوز کامل به خودم نیومده بودم که دیدم یکی از پشت پاهامو محکم گرفت برگشتم دیدم سمانه است " دختر خالم " .

محکم بغلم کرده بود تند تند بوسم می کرد و آجی آجی می گفت از اون طرفم هر از گاهی یه نگاه به این ورو اون ور می کرد تا یکی از دوستاشومی دید دوباره بوس و آجی آجی کردنش شروع می شد . از طرفی خندم گرفته بود از طرف دیگه هم همه داشتند نگامون می کردند کلی خجالت کشیده بودم .

خلاصه همون جا دفتر نقاشیشو نشونم داد که معلمشون براش برچسب آفرین زده بود منم همونجا عروسکی رو که براش خریده بودم و بهش دادم . اونم کلی ذوق کرد تا سمانه منو ول کرد همون دختر فال فروش که تا اون موقع همون جا وایساده بود اومد جلو یه نگاه به سمانه انداخت بعد گفت آبجی یه فال می خری . اینو که گفت انگاری دلم یهو ریخت پایین . اصلا احساس کردم بدنم یهو سست شد دستام یخ کرد .

ازش یه فال گرفتم و دست سمانه رو گرفتم تا بریم خونه . به پشت سرم نگاه کردم دیدم دختره داره باهامون بای بای می کنه .

از اون روز تا حالا بدجوری تو فکرم که آخه چرا ؟ چرا یه بچه تو اون گرما باید تو خیابونا باشه تا فال بفروشه .

چرا به جای اینکه تو مدرسه باشه پشت میز بشینه با هم سن و سالاش بازی کنه باید اینجوری تو خیابونا به مردم التماس کنه تا ازش فال بخرند . دیدم به خدا دیدم که حتی بعضی از این مردم تا یکی از این بچه ها طرفشون میره اخماشونو تو هم می کنند و با دستشون میزنندشون کنار .

می دونم جواب این چرای من فقره ، فقره که این بچه هارو مجبور می کنه به جای اینکه درس بخونند کار کنند .

اما جواب این چرا با بقیه ی جوابای چراهای دیگه فرق می کنه یه فرق اساسی آخه تو خود این جواب هزاران چرا وجود داره .

چرا فقر ؟

کشور ما یه کشور اسلامیه چرا باید تو یه کشوری که مردمش ادعای مسلمونی می کنند فقیر وجود داشته باشه ؟

چرا باید تو یه کشوری با این همه ثروت این همه فقیر وجود داشته باشه ؟

چرا یه کاری نمی کنیم ؟

چرا دست رو دست گذاشتیم ؟

چرا خیلی راحت از کنار این قضیه رد می شیم ؟

 خودمو می گم این اولین بارم نبود که یکدوم از این بچه هارو می دیدم اما اولین بارم بود که یه کدوم از اینا منو آبجی صدا کرد .

چرا باید یه همچین اتفاقی میافتاد تا من به خودم می اومدم ؟

چرا فراموش کردیم که هممون مثل خواهر و برادریم ؟

چرا هیچکس دیگه به فکر دیگری نیست ؟

چرا دنیا اینقدر ظالم شده ؟

چرا همه به فکر منافع خودشونند ؟

چرا روز به روز فقر داره بیشتر میشه ؟

چرا تو جامعه اینقدر فساده ؟

چرا روز به روز داره این فسادها بیشتر میشه ؟

چرا اینقدر فحشا زیاد شده ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

وکلی چرای دیگه که مثل همیشه هیچ جوابی براشون وجود نداره .

آخرو عاقبت این دختر و صدها دختر و پسر مثل این چی میشه .

تو یه همچین مملکتی که هم ادعای مسلمونی وجود داره هم این همه ثروت هست نفت ، گاز ، معادن فلزات گرانبها و مختلف و روز به روز داره به تعدادشون افزوده میشه چرا ؟ چرا باید وضع مردمش اینجوری باشه .

چند وقت پیشا تو تلویزیون یه چیزی شنیدم در حال حاضر اصلا یادم نیست از کی اما اون کسی که صحبت می کرد می گفت یه شهری بود که تمام مردمش همه وضع مالیشون خوب بود همه داشتند یه شب یه نفر تو اون شهر گرسنه خوابید فردای قیامت خدا یه نگاهم به مردم اون شهر نکرد .

پس خدا به داد ما برسه که روزانه صدها نفر تو شهرمون شبا با شکم گرسنه سرشون رو رو زمین      می زارن .

مگه ما ادعا نمی کنیم که علی وار زندگی می کنیم . امام علی اینجوری زندگی می کرد .

نمی دونم شاید الان جو گیر شدم و دارم این حرفا رو می زنم شاید یه دو سه روز دیگه ای که بگذره دوباره بشم همونی که بودم .

اما در حال حاضر برای خودم متأسفم . متأسفم که به لطف و رحمت خدا همه چی دارم اما بازم ناشکرم اما بازم اونجور که باید عبادتش نمی کنم .

***********************************************************

می گن هر کسی که  تو شب قدر دعا می خونه و گریه می کنه معنیش اینه که هنوز اونقدر قلبش سیاه نشده . دیشب تو تنهایی خودم با تلویزیون مراسم شب قدر و به جا آوردم اما یه قطره اشکم نریختم یعنی اینقدر دل من سیاه  که برای مولای خودم حتی یه قطره اشکم نریزم .

سر این جریان دیشب به اندازه ی تمام عمرم از خودم متنفر شدم . وقتی خودمو تو آیینه دیدم احساس کردم حالم داره از خودم بهم می خوره .

تورو به همون خدایی که می پرستید تو این شبا برای این دل غبار گرفته وسیاه منم یه دعایی کنید .

التماس دعا .

فعلا ... .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

بار دیگه رمضان از راه رسید ماه میهمانی خدا . ماهی که همه ی ما مهمونای سفره ای هستیم که خدای بخشنده برامون پهن کرده . سفره ای که هر کدوم از ما باید تا اونجا که جاداریم و می تونیم از غذاهایی که توش هست استفاده کنیم . این سفره سالی یکبار پهن میشه پس چه بهتر که برای یکسالمون اندوخته جمع کنیم . این ماه ماهیه که ما باید خودمونو بسنجیم ببینیم چند مرده حلاجیم آیا فقط ادعا شو داریم یا نه واقعا اونجور که می گیم هستیم .

خدای بزرگم کمکم کن تا حالا هیچ موقع اونطور که باید از این ماه و از این سفره ای که پهن می کردی استفاده نکردم کمکم کن ، کمکم کن که بتونم امسال اونجور که دلم می خواد بتونم رفتار و عمل کنم . کمکم کن تا بتونم اندوخته ی خوبی رو برای خودم جمع کنم .

خدایا کمکم کن ، کمکم کن تا با تموم شدن این ماه همه چی از یادم نره .

خدایا مثل همیشه همراهم باش که بدجوری بهت محتاجم .

**********************************************************

چند وقت پیش داداش محمد گل منو به یه بازی دعوت کرد . که منتها بنا به دلایلی نتونستم زودتر دعوتشو اجابت کنم . رو همین حساب حالا این بازی رو ادامه میدم :

 

 

اتفاق های مهم زندگی که باید بهش اشاره بشه :

 

اول از همه قبول شدنم تو دانشگاه .  

دیگه غیر از این چیزی به ذهنم نمی رسه چون خیلی اتفاقای مهمی برام رخ نداده یا اگرم داده خودم خبر ندارم که مهمه یا نه .

 

اتفاقاتی که نباید اشاره بشه :

 

خوب وقتی میگن اشاره نشه نباید اشاره بشه دیگه .

اما خوب چون حالا گفتن منم می گم .

بزارید فکر کنم ببینم چه اتفاقی رخ داده که نباید بهش اشاره بشه ... .

یه چیزی که دوست ندارم بهش اشاره بشه اینه که من اصولا عاشق کارای فنی ام و علاقه ی خیلی وافری به باز کردن وسایل و بیرون ریختن دل و روده ی اونا دارم   اما دوست ندارم بهش اشاره بشه چون اونوقت هیچکس هیچی دستم نمی ده . ( ترسوها ) .

البته کلی هم خاطره و اتفاق در این رابطه دارم که اینجا مجالی برای گفتن نیست .

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . آخه می دونید زندگیم تا حدی آرومه رو همین حساب احساس می کنم خیلی چیزای مهمی توش اتفاق نمی افته .

 

خلاصه ای از اخلاق مثبتم که باید بهش اشاره بشه :

 

آخه اگه بگم تعریف میشه . از قدیم گفتند مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید .  

اما خوب چاره ای نیست .

اول از همه تا حدی آرومم ( البته ظاهرم آرومه ها مردمم که عقلشون به چشمشونه  ) . بعدش آدم صادقیم چون خودم دوست ندارم دیگران بهم دروغ بگند در نتیجه خودمم دروغ نمی گم . فقط کافیه بفهمم کسی بهم دروغ گفته اونوقت دیگه هرچی دیده از چشم خودش دیده .  

به کسی قولی نمی دم مگر اینکه از انجامش مطمئن باشم  . حرف که بزنم سر حرفم وا میستم یعنی سرم بره حرفم نمی ره . حرفم دوتا نمیشه .

تو رفاقت و دوستی اگه احساس کنم طرف مقابل ارزششو داشته باشه از هیچی کم نمی زارم .

تا حدی قُدم  . تا اونجا که بتونم تو هر زمینه ای به بقیه کمک می کنم .

تا حدی اهل ریسک کردنم . اگر وظیفه ای بهم محول بشه شده خودمو بکشم باید انجامش بدم .

خلاصه معتقدم مرده و حرفش . از آدماییم که زیر حرفشون می زنند بدم میاد .

خوب دیگه اینا هم اخلاقای مثبتم بود . البته به نظر خودم مثبته شاید در نظر بقیه اینجوری نباشه .

 

قیافه کدوم هنر پیشه :

 

دوست ندارم جای کسی باشم چون هر کدوم از ما خودمون یه جورایی هنر پیشه ایم . منظورم اینه که هر کدوم از ما به عنوان نقش اول سناریوی زندگیمون انتخاب شدیم .

از قیافمم خیلی راضیم همینجوری که هستم خودمو دوست دارم .

 

دیگه همینا دیگه .

حالا نوبت میرسه به انتخاب پنج نفری که باید بازی و ادامه بدند :

                         زهره  و ثمین  و ندا + آرش و محمد جواد   

 

خوب سرسفره های افطار و سحر دعا برای دوستان یادتون نره .

چون همیشه دعای دوست در حق دوست میگیره .

 دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم . 

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم .                          

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

بالاخره اومدم ... سلام .  

بالاخره جوابای کنکور کاردانی به کارشناسی اومد . رتبم خوبه یه رتبه ی چهار رقمی اما زیاد امیدی به قبولی تو مرحله دوم ندارم .

آخه می دونید شهرستان نمی تونم بزنم . تهرانم که اصلا روزانه نداره    شبانه هم که فقط 30 تا می خوان از اون طرف می مونه غیر انتفاعی که اونم تو تهران 2 تا ست که هر کدوم 60 نفر می خوان . در مجموع یعنی 150 نفر . اینکه می گم تهران یعنی از فیروز کوه و دماوند و رود هن بگیرید تا کرج . البته یه چند تا هم قزوین هست که اونم چون سرویس داره بازم میشه روش حساب کرد . اما از اون طرفم اگه قبول بشم شرایط کاریم بهم می خوره . رو همین حساب اصلا قزوین و نزدم .   به مامانینا هم چیزی نگفتم .

اما برام دعا کنید .

خوب دیگه حرف در رابطه با درس و کنکورو این چیزا دیگه بسه .

امروز می خوام در رابطه با یه چیز جالب براتون حرف بزنم .

ما می دونیم که مد یه چیزیه که مثل یه بیماریه مسری سریع همه جا پخش می شه یعنی تا به حالا دیده بودیم که وقتی یه چیزی مد میشه از اون به بعد همه انگاری یه جور لباس می پوشند یه جور آرایش می کنند موهاشونو یه جور درست می کنند . فکر نکنید می خوام چمیدونم از این حرفایی که می گن مد بده و از این به اصطلاح نصیحت ها بکنما  نه اصلا به منچه که فلانی چه جوری می گرده . وقتی مملکتمون مملکت گل و بلبل باشه    هر کس هر جوری دوست داره می گرده . اما جون من بقیشم بخونید . خوب داشتم می گفتم که وقتی یه چیزی مد بشه همه سعی می کنند که طبق اون مد پیش برند اما اینقدر اینروزا این مد پیشرفت کرده که نه تنها آدما رو دچار خودش کرده بلکه ... اول عکس زیرو ببینید .

بز خوشتیپ

 

حالا فهمیدید که منظورم چیه این آقا بزه ی ما نیز دچار مد فریفتگی شده . وای وقتی خودم اینو دیدم کلی خندیدم   نگاه کنید چه قدر باحاله    . در ضمن یه چیز دیگه هم بگم اونم اینه که شما لنگه ی این عکسو در هیچ کجای دیگه ای از اینترنت نمی تونید پیدا کنید یعنی کپی پیست نیست .  

پس اگر جایی غیر از اینجا دیدید بدونید از این وبلاگ بدون اجازه کپی برداری شده . ( یه دفعه جو گرفت که برای اولین بار یه چیزیرو خودم اینجا دارم . )

آخه راستش تو اکثر وبلاگا عکسای تکراری می زارن رو این حساب العان خوشحالم که عکسم لنگه نداره .

البته اینم بگم که این آقا بزه ی ما از توابع محترم رشته کوه های البرزه . یعنی یکی از ساکنین یکی از چراگاه های منطقه ی سر سبز دماوند . خدایی چقدر براش کلاس گذاشتما . فکر کنم از دفعه ی دیگه اگر ببینمش یه همچین قیافه ای داشته باشه .

 

التبه این عکس دومی از قوه ی تخیل بنده سر چشمه گرفته . زیاد جدیش نگیرید . البته شرمنده زیاد حوصله نداشتم روش کار کنم برای همین یه ذره مصنوعی شده .

یه چند تا عکسم از آبشار نیاسر تو کاشان براتون می زارم . خیلی قشنگه من خودم اولین بارم بود که می رفتم کاشان اما می خوام بگم اگه نرفتید حتما یه سری به این آبشار بزنید .

 

خوب دیگه التماس دعا .  

مثل همیشه

فعلا ... .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

نمی دونم چرا همه چی اینجوری شده . چرا همه تغییر کردند . چرا همه یه جورایی راهشونو گم کردند . احساس بلاتکلیفی می کنند . بعد از این چند وقتی که نبودم العان دوباره اومدم دیدم انگار یه چیزایی سر جاشون نیست . خیلی چیزا تغییر کرده . این که میگم راهو گم کردند احساس بلاتکلیفی می کنند و از این جور چیزا به خاطر اینه که دیدم تو خیلی از همین دوستای این دنیای مجازی دیدم حتی تو دوستای نزدیک خودمم دیدم . اصلا خودمم همین جوری بودم . تا قبل از این یعنی حدود چند ماه پیش خیلی احساس بلاتکلیفی و پوچی می کردم اما یه دفعه به همشون پشت پا زدم و خودمو پیدا کردم . فهمیدم که کجامو چیکار دارم می کنم و چه کارایی باید بکنم . فهمیدم که وقتی احساس تنهایی می کنم وقتی احساس می کنم که دیگران فراموشم کردند یکی هست که همیشه پیشمه چه خودم بخوام چه خودم نخوام اون تنها کسیه که منو هر جوری که باشم فراموش نمی کنه همیشه همراهمه همیشه دوسم داره . همیشه به هر طریقی منو راهنمایی می کنه اما بعضی اوقات این لجبازی و کله شقی خودم باعث میشه که به حرفاش گوش نکنم . حتی بهترین پدر و مادرا هم وقتی ببینند بچشون به حرفشون گوش نمی کنه پا رو دلشون میزارن و باهاش قهر می کنند اگرم دیگه خیلی ببینند داره بهشون فشار میاد و هرچی که می گن بچشون گوش نمی کنه نهایتش اینه که میگن فراموشش می کنیم حالا چقدر بتونن موفق بشن و کاری نداریم اما به هر حال تا حدودی سرد می شن . اما این کسی که من میگم همیشه همراهمه حتی اگر به اندازه ی تمام عمرمم به حرفاش گوش ندم ولی بازم کنارمه ، همراهمه . اون کسیه که از هر دوستی بهم نزدیکتره . اون کسیه که حتی اگه دوستای نزدیک و چند سالمم اشکامو ندیده باشند و دردودلامو نشنیده باشند اما اون هم دیده و هم شنیده .

وای که چقدر دیر من به وجودش در کنارم پی بردم .

حالا می خوام بگم که چه جوری به وجودش در کنارم پی بردم .

می دونم اون چیزی رو که می خوام اینجا بنویسم خیلی خوندید اما خوب این مطلب یه جورایی باعث تحول من شده .

بعضی اوقات مطالبی رو می خونیم که خیلی راحت فقط با یه کلمه ی چه قشنگه و دیگه در نهایت وای چه قشنگ بود از کنارشون می گذریم . اما گاهی اوقات با کوچکترین اتفاقی وقتی دوباره چشممون به اون مطلب می افته تازه پی به مفهومش می بریم .

وقتی خود من برای بار اول این مطلبو خونده بودم فقط با یه کلمه خیلی قشنگه از کنارش رد شدم حتی نخواستم بنویسمش یا کپیش کنم که داشته باشمش .

اما وقتی درست تو همون زمانی که احساس بلاتکلیفی و پوچی می کردم احساس تنهایی می کردم یه میل از یه دوست بهم رسید که این متن رو نوشته بود و ازم خواسته بود هر موقع که آپ کردم اینو بنویسم ولی وقتی این متن رو خوندم اون موقع بود که درونم دگرگون شد . دلم انگاری یهو ریخت احساس کردم دریچه ی تازه ای روبروم باز شد که مشخص کننده ی یه راه جدید بود . قبل از اینکه اصلا خودمم بفهمم چی شده و دارم چیکار می کنم دیدم که پاتو این راه گذاشتم . دورو برم رو دیدم تا اونجا که می تونستم چشمامو تیز کردم تا شاید بتونم آخرشو ببینم اما چشمام یاری نکردند یا شایدم اونا سعیشونو کردند اما راه دراز بوده و آخرش معلوم نمیشد . بعضی اوقات دلم می خواد برگردم چون خسته میشم از اینکه نمی دونم آخرش چی میشه اما یه نیرویی جلوی برگشتمو می گیره و من فکر می کنم اون نیرو همون دوست قدیمیه خودمه که تازه پیداش کردم وای که چقدر دوسش دارم .

اینجوری بود که من متحول شدم فهمیدم حتی اگه احساس کنم دیگه هیچکس دوروبرم نیست یا دوستام پیشم نیستند اما یکی هست که همیشه حاضره حرفای منو گوش کنه هر چقدرم خسته کننده باشه بازم با دل و جون گوش میکنه .

 حالا بریم سراغ چیزی که منو متحول کرد .

 

یک شب مردی خوابی دید .

خواب دید که در کنار ساحل با خدا قدم می زند .

در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و روی شنها دو جای پا دید یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا .

وقتی آخرین صحنه ی زندگیش از جلوی چشمانش گذشت برگشت به جای پای روی شنها نگاه کرد . متوجه شد که لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا بر روی شنها وجود دارد و همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده و این واقعا ناراحتش می کرد پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد : خدایا تو فرمودی که اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد نمی دانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی ؟ و خداوند فرمود فرزند عزیزم : تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم و اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک ردپا می بینی من در آن لحظات تو را به دوش کشیده ام .

 

تو این مدتی که نبودم خیلی برنامه ها داشتم که وقتی بعد از کنکور خواستم آپ کنم چی بنویسم چیکار کنم . اما وقتی اومدم و این شرایط و دیدم احساس کردم شاید اگر این چیزا رو بنویسم خیلی بهتر باشه . شاید بتونه به کسی کمک کنه . همونجور که به خودم کمک کرد و باعث شد که بیشتر با خدا احساس نزدیکی کنم و به واسطه ی این احساس خودمو بهتر بشناسم و باور کنم . چون تا وقتی خودمونو باور نکنیم هیچ چیزی برامون لذت بخش نیست خیلی زود از همه چیز زده و خسته می شیم .

خوب دیگه فکر می کنم خیلی طولانی شد و خستتون کردم .

برنامه های جدیدی برای اینجا دارم . می خوام یه ذره تغییرش بدم . خوب آخه اینجا مثل خونم می مونه دیگه . قالبش حالت درو دیوارای خونه رو داره و مطالبش مثل لوازم خونه می مونه . رو همین حساب می خوام لوازم جدیدی رو تو خونم بیارم .

سعی می کنم از این به بعد هر هفته دوشنبه  یا سه شنبه آپ کنم . پس منتظر قدمها پر مهرتون هستم .

 

در آخر برای همه آرزوی موفقیت دارم .

التماس دعا .

 

********************************************************

   زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                          هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

   صحنه پیوسته به جاست

                                          خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

********************************************************

 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

سلام .

این دفعه با یه سلام پر انرژی  اومدم اینجا . آخه با شروع امسال دیگه کم کم دارم  وارد دوران سرنوشت ساززندگیم می شم . دوران  گذشته بد نبودند اما احساس می کنم زیاد هم خوب نبودند اما می خوام تو این دوران به هر آنچه که می خوام برسم .از سن 20 به بعد  زندگی آدما وارد مسیر دیگه ای میشه مسیری که  به واسطه ی فعالیت هایی که توش انجام میدیم آیندمون رو می سازیم . رو همین حساب من می خوام تا اونجا که می تونم سعی خودمو بکنم . هر چه بادا باد . من که سعی خودمو می کنم .

 

امیدوارم سال نو و این ایام به همتون خوش گذشته باشه . نمی دونم چرا ولی امسال عید برای من با بقیه سالها فرق می کرد . خیلی خوب بود امیدوارم برای همه همینطور بوده باشه .

 

تو پست قبلی وقتی از لحظه سال تحویل حرف زده بودم که همه خوابیم . سحر جونم گفته بود اگه بخوابیم تا آخر سال همینجور خوابیم . منم چون می خواستم سالی دور از تنبلی و خستگی رو آغاز کنم به هر چی که بگید متوصل شده بودم تا خوابم نبره . که بالاخره موفق شدم . موقع سال تحویل تو خونمون فقط من بیدار بودم . اما با این وجود سر سفره نشستم و برای همه شما ها هم دعا کردم . البته امیدوارم هنوز دعاهام پیش اوس کریم برش داشته باشند . امیدوارم همه تو این سال به هر انچه که خود خدا می دونه به صلاحمونه برسیم .

در ضمن یه تغییر دیگه ای که در من رخ داده اونم اینه که می خوام مثل بچه های خوب بشینم برای کارشناسی درس بخونم اونم دانشگاه سراسری . یکی از دوستام می گفت پیام نور شرکت کن اما اصلا به دلم نیست . دانشگاه آزادم که بمیرمم دیگه نمی رم . گفتم حیف اون پولی که بخوام بدم به دانشگاه آزاد میشینم می خونم سراسری قبول بشم . اما نکته  مهم اینجا اینه که فقط من 3 ماه وقت دارم که درس بخونم و خودمو بتونم برسونم ( ببینید چه اعتماد به نفسی اونوقت کی میگه من اعتماد به نفس ندارم ) . الببته فقط بیشتر می خوام درسای تخصصی رو بخونم و از عمومی هام فقط ریاضی و آمارچون از ادبیات و معارف متنفرم .

رو همین حساب چون می خوام بشینم دیگه بکوب  درس بخونم تا بتونم خودمو برسونم شاید دیگه کمتر بتونم آپ کنم ( مثلا آخه العان خیلی زود به زود دارم آپ می کنم ) . اما تا اونجا که بتونم بهتون سر می زنم .

در ضمن تو این مدت تعطیلاتم یه چندتایی از دوستان لطف کرده بودن برام آف گذاشته بودن یا میل زده بودن یا کامنت گذاشته بودند که باید ازشون تشکر کنم و بگم شرمنده اگه نتونستم جواب بدم .

تو این چند وقتیم که احتمالا دیر به دیر دیگه میام منو از یاد نبرید . بهم سر بزنید . چون حضورتون باعث دلگرمیم میشه . امیدوارم وقتی که میام همش خبرهای خوب خوب از همتون بشنوم . چون هیچ چیزی به اندازه ی خوشحالی و موفقیت دوستان من و خوشحال نمی کنه . اگرم کاری داشتید یا ایده ای برای درس خوندن من داشتید ، کامنت بزارید یا آف یا میل . خلاصه اینکه خوشحال می شم اگه دوست داشتید همراهم باشید .

به امید موفقیت همه ی شما عزیزان .

برام دعا کنید تا بتونم از این تصمیمی که گرفتم با این مدت زمان کمی که دارم سربلند بیرون بیام  .

بازم مثل همیشه فعلا ... .

التماس دعا .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

 فکر می کنم این آخرین پست من تو سال 85 باشه . چند روز دیگه بیشتر به پایان سال نمونده . دیگه باید با تموم خوبی ها و بدی هاش خداحافظی کنیم . اما نه با خوبیهاش خداحافظی نکنیم چون تو زندگیمون بهشون نیاز داریم . خوب حالا بیاییم اصلا با بدیهاشم خداحافظی نکنیم یه فرصت دیگه بهشون بدیم اما باهاشون اتمام حجت کنیم که دیگه بد نشند و سراغمون بیاند اوناهم تو سال جدید سعی کنند خوب بشند .

شرمنده خودمم نفهمیدم چی گفتم . آخه یاد بچه گیهام افتادم . که چقدر برای این روزا ثانیه شماری می کردم . خوب ذوق زده شدم . . آخه عیده .

به هر حال پیشاپیش این سال را به تمامی شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم که در این سال به هر آنچه که در زندگی به صلاحمون است برسیم .

خوب دیگه این چند ماه آخر سال با حرفام خیلی هاتون رو خسته کردم . خوب دیگه کاریش نمیشه کرد ناسلامتی ما ها با هم دیگه دوستیم دیگه . آدم حرفاشو به دوستاش نزنه به کی بگه .

انشاالله اگه عمری باقی باشه شاید تو این ایام هم دوباره آپ کنم . اگرم مهمون و مهمون داری نگذاشت بعداً خدمت می رسم .

همتون رو دوست دارم .

پس تا سال دیگه

فعلا ...

صبر کنید . راستی سر سفره هفت سین موقع تحویل سال برای دوستان دعا یادتون نره  اون گوشه موشه هاشم اگه دوست داشتید برای منم یه دعا بکنید به خدا ثواب داره . جای دوری هم نمیره .  البته خوب سال تحویل خیلی زوده اون موقع می دونم همتون خوابین . اما صبح وقتی بیدار شدید اول تشریف ببرید سر سفره هفت سین یه دعا کنید .   بعدا بقیه کارا .

از همه ی شما عزیزانم به خاط اینکه تو این مدت منو تنها نگذاشتید خیلی خیلی ممنونم .

خوب دیگه  . این آخرین حرفای من تو سال 85 بود . دیگه زود برم تا چیز دیگه ای یادم نیومده .

پس فعلا ... .  

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

دیگه کم کم داریم به آخر سال نزدیک می شیم . کم کم باید با سال 85 با تموم خوشی ها و نا خوشی هایی که برامون داشته خداحافظی کنیم .

 العان که دارم می نویسم دونه دونه اتفاقاتی که تقریبا تو زندگیم برام از بقیه مهم تر بوده داره تو ذهنم مثل یه نوار رد میشه و میره . اتفاق هایی که یا باعث خوشحالیم شده یا باعث ناراحتیم . سال به سال که بزرگتر می شم این جور اتفاقات برام بیشتر می شه نمی دونم چرا اما فکر می کنم هر چی که سن بیشتر میشه متناسب با اون اتفاقات تلخ بیشتر میشه . چون اومدن ها و رفتن ها توش زیاده . وقتی که کوچکتر بودم شاید اگه یه روز کسی به سمتم می اومد درست مثل العان نمی فهمیدم اما وقتیم می خواست از پیشم بره خیلی زود به رفتنش عادت می کردم . اما العان دیگه نمی تونم به راحتی کسانی که از کنارم می رند و باور کنم برا همین نمی تونم به رفتنشون عادت کنم .

خوب این خودش یه جور قانون طبیعته . اما آخه اگه کسی مثلا مثل من نخواد از این قانون طبعیت کنه چیکار باید بکنه .

ای خدا آخه این چه قانونیه که یه روزدست رفاقت به سوی یکی دراز می کنی اما یه روز مجبوری که با هاش خداحافظی کنی . گاهی وقتا اونقدر برای خداحافظی دیر می شه که دیگه نمی تونی موقع خداحافظی دستشو به گرمی همون لحظه ی آشنایی بفشاری .

خوب کاریش نمی شه کرد همه ی اینا یه قانونه که اگه بهش نخوای عمل کنی به جرم اینکه قانون شکنی کردی همه از دور و برت می رن و بیشتر از قبل تنها می شی .

شاید دلیل دیر آپ کردن منم همین باشه که به ناچار باید خودمو با این قانون هماهنگ می کردم و به دلیل همین هماهنگ کردن اصلا حوصله ی آپ کردن رو نداشتم .

چند روز پیش یه دفعه دلم هوای یکی از دوستای گذشتمو کرد . یکی از دوستای دوران دبیرستانم . البته بعد از اونم باهاش رابطه داشتم اما خوب خیلی کمتر. ولی مدتی بود که سر یه مسئله ای باهاهم دیگه رابطه نداشتیم نمی دونم چرا ولی یه دفعه دلم هواشو کرد . بلند شدم بعد از کلی گشتن دفتر تلفنم و پیدا کردم خونشون زنگ زدم . داداشش گوشی رو برداشت صداشو شناختم اما اون منو نشناخت . بعد از کلی حال و احوال وقتی دیدم منو نشناخت خودمو معرفی کردم . وقتی باهاش حرف می زدم احساس کردم یه بغضی تو صداشه اما هیچی نپرسیدم  . وقتی سراغ شبنم و ازش گرفتم یه لحظه ساکت شد بعدشم گفت دیر زنگ زدی شبنم دیگه اینجا نیست . اولش فکر کردم که مثلا ازدواج کرده اما بعد وقتی شایان گفت شبنم خیلی وقته که پرواز کرده یه هویی انگار آب یخ و ریختند روم . موندم چی بگم ، چون هیچی نمی تونستم بگم . شبنم دیگه رفته بود . اون لحظه از این طرف من اشک می ریختم از اون طرف شایان . وقتی دلیله مرگشو پرسیدم گفت تصادف کرده با وحید بودند تو جاده چالوس  . باورم نمی شد منو شبنم سال اول دبیرستان با هم بودیم اون همون موقع ها با وحید دوست شده بود . تا سال اول دانشگاهم با هم تماس داشتیم هنوزم با هم بودند شبنمم عاشقش بود . وحیدم دو سه دفعه این طور که شایان می گفت خواستگاریش اومده بوده تا خانواده شبنم قبول کرده بودند . یه سه ماه قبل از این اتفاق نامزد کرده بودند  . چقدر این دو تا آرزوی یه همچین روزی رو داشتن که مال هم باشن . اما حالا دست روزگار ، همین قانون لعنتی طبیعت اینا رو از هم جدا کرده بود .

وحید اینجا شبنم اونجا .

شبنم خانمی می دونم دیر شده اما حق با تو بود من اشتباه کردم . ازت معذرت می خوام . بیا خانمی ببین غرورموگذاشتم کنار ازت معذرت خواهی کردم . یادته همیشه می گفتی تو اگه همه چیت خوب باشه اما این غرور لعنتیت نمی زاره که برای همیشه یکی رو کنارت داشته باشی چون به خاطر این غرورت هیچ موقع نه به کسی میگی ببخشید نه به کسی میگی دوستت دارم .  ببین خانمی غرورمو به خاطر تو گذاشتم کنار . بیا ازت معذرت می خوام . بهت می گم خیلی دوست دارم .

اما می دونم که دیگه هیچ فایده ای نداره . فقط می خوام از دستم ناراحت نباشی .

 

کی می تونه جای اسمت تویه شعر من بشینه

توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه

طرح سادۀ نگات ، دفتر خاطره هات ، مثه سایه روی خاک افتاده

بی تو از گریه پرم ، لحظه ها رو میشمارم ، آسمون بی تو پر از فریاده

آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده

آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده

قاب عکست روبه رومه ، دارم از نفس می افتم

باورم نمیشه اما من برات مرثیه گفتم

آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده

آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده

نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده

 

 

پ . جواب به رزا . رزا خانمی من از سرکار گذاشتن خوشم نمی یاد کسی هم سر کار نمی زارم . اگرم این چند وقته آپ نکردم خوب دلایل خودمو داشتم . در ضمن همونطور که قبلا بهت گفته بودم دیگه نمی خوام از ... حرفی بشنوم بازم العانم می گم . ازت می خوام این دفعه آخرت باشه . حالا هم ناراحت نشو خودت میدونی که وقتی عصبی باشم چه جوریم .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

توی پست قبلیم اگر من از مرام و معرفت حرف زدم نمی خواستم که حرفام روی کسی تأثیر بگذاره بلکه می خواستم با گفتن اون حرف ها آرامش خودمو پیدا کنم .

حالا بعضی از دوستان گفتند که متحول شدند خوب منم خوشحالم که این اتفاق افتاده اما بعضی از دوستانم گفته بودند که الکی خودت و خسته نکن این حرف ها تأثیر نداره

می خوام به این دوستان بگم که اگر شما پست قبلی من و که در رابطه با حرف دل بود خونده بودید متوجه می شدید که من اگر تو این وبلاگ چیزی می نویسم فقط حرفهایی که برای آرامش دل خودم می نویسم ، نه اینکه بخوام کسی رو نصیحت کنم یا این حرف ها رو بنویسم تا روی دیگران تأثیر بگذاره .

اما بازم اینجاهم می گم تموم این حرفهایی که من میزنم دل نوشته ها و شکوه و شکایت های من از این دوره زمونه است و هیچ ارزش دیگری ندارد .

حالا هر کدوم از شما ها که این مطالب و می خونید در حق من لطف بزرگی می کنید . چون قبلا گفته بودم که در برخوردهایی که با اطرافیانم دارم به همون دلیلی که خودم می دونم نمی خوام خودم و آدم احساساتی نشون بدم برای همین حرفام و اینجا می نویسم . 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

خوب کم کمم داریم به عید نزدیک می شیم  تو خونه ها و خیابونا که دیگه غوغاست . اصلا نمی شه تو خیابون رفت . بعد از کلی روز شنبه اومدم برم خونه ی مادر بزرگم اعصابم تو خیابونا خرد شد ترافیک وحشتناک ، هر اتوبوسی رو که میدیدی شلوغ ، خیابونا از ماشین های شخصی پر از اون طرفم خالمینا که اومده بودند می گفتند مترو غلغله  آخه من نمی دونم این همه جمعیت از کجا اومده . بابا ماشاالله فکر کنم همین جوری پیش بریم هند چیه دسته چینم از پشت می بندیم . با این وضعیت که دیدم یاد حرف یکی از دوستام افتادم .

آخه اون روزایی که دانشگاه می رفتیم خوب باید با مترو می رفتیم کرج بعضی روزا متروی کرجم افتضاح بود که زهره جونم  می گفت اون زمانا تو کتابامون عکس اتوبوس های هندو می گذاشتند که مردم چه جوری سوارش شده بودند . از سرو کوله اتوبوس بیچاره بالا رفته بودند . ماها هم خوشحال هرهر می خندیدیم  مخصوصا به اونی که مثلا لای در گیر کرده بودش .

اما العان خودمن عین همون کسییم که لای در گیر افتادم .

خوب از اینجا نتیجه می گیریم که چی ؟ چیزی که عوض داره گله نداره . بله .

اون موقع ها ما به اونا می خندیدیم حالا باید عکس خودمونو بگیرند و بزارند تو کتابا . تا اونا به ما بخندند .

این قسمت و آقایون نخونند .

تو خونه ها هم که بندو بساط خونه تکونی پهنه . بیچاره خانومای خونه که باید کار کنند آقایون که ماشاالله اصلا انگار که نه انگار . اینقدر بدم می یاد مرد تو خونه کار نکنه .

البته تا حالا خود منم اونجوری برای عید کار نمی کردم آخه مامانم می گفت درس داری برو سر درست  بابامم هی حرس می خورد . اما در عوض امسال تو خونم باید کار کنم مامان منم که وسواس . اینقدر لجم و در می یاره   .

پارسال برای خونه تکونی چون داداشمم نبود یکیرو اوردیم خونه رو تمیز کنه خانومه که رفت پشت بندش مامانم شروع کرد تمیز کردن ، گفتیم بابا تمیزه گفت نه به دلم نمی چسبه . خودش تمیز کرد رو حساب پارسال ، امسال دیگه هیچکسی رو نیورد . منم هی غر که چرا بابا و علی کار نمی کنند مامان منم که ماشاالله نکنه یه وقت بابام خسته بشه یا مثلا دستش وایتکس نخوره خراب بشه می گه نه اونا از سر کار خسته می یاند گناه دارند  . منم اینقدر حرسم می گیره  . بهش میگم یعنی چی خسته اند  خوب باید کار کنند دیگه . یعنی چی فقط زنا تو خونه کار کنند   .

انگار که نه انگار مامانه من یه زنه بیشتر از اینکه مدافعه حقوق خانم ها باشه مدافع حقوق آقایونه .(( خستست گناه داره )) . آخه بیچاره ها چقدر این مردا گناه دارندا   . نه .

خوب من که خودم نوشته بودم آقایون نخونند حالا اگه خوندندو مثلا یه موقع یه روزی تقی به توقی خوردو ناراحت شدند تقصیره خودشونه من که گفتم نخونند   .

دوستای عزیزقبل از اینکه عید بشه یه اتفاق بزرگه دیگه هم می افته . همون چهارشنبه ی آخر سال . چهارشنبه سوری . از العانم که سروصداش شروع شده . آخه یکی نیست که بگه بابا مردم شاید مریض دارند اینقدر سرو صدا نکنید   .

دیروز چون نه اینکه کار کرده بودم خسته شده بودم می خواستم استراحت کنم ظهر رفتم بگیرم بخوابم   . امسالم برای عید دکوراسیونه اتاقم و عوض کردم تختمو گذاشتم زیر پنجره . اما حالا نتیجه گرفتم که چه کاره اشتباهی کردم . اما خوب صداشو نمی خوام در بیارم  چون مامانم هی گفت این کارو نکنا اما خوب من لج کردم  حرف حرفه خودم باشه گفتم نه . حالا بگذریم داشتم می گفتم ، رفتم بخوابم تازه داشت چشمام گرم می شد که این بچه های همسایه ها ریختند تو کوچه شروع کردند سرو صدا با این سیگارتا و چمیدونم دینامیتا و از این جور چیز میزا منم اعصابم خورد شده بود  یه دفعه از خواب پریدم رگ گردنمم گرفت العانم گردنم و بستم نشستم پای کامپیوتر مامانمم به هم می گفت مگه مجبوری خلاصه اینقدر به این بچه ها من فحش دادم . جیغ و داد حالا یکی باید میومد منو آروم کنه . خلاصه اینقدر چیز گفتم که دیگه خواب از سرم پرید و خودم خسته شدم .

بابا آخه من نمی دونم این بچه ها چه پدر و مادرای بی فکری دارندا . بچه ها رو برای اینکه صدا نکنند میاندازند تو کوچه خودشونم راحت ، نمی دونند که با این کار اعصابه همسایه هارو خرد می کنند .

اصلا دیگه این تهران به درد زندگی نمی خوره . بچه هم بچه های قدیم . والا اون موقع ها به ماها یه عروسک می دادند آروم می شستیم باهاش بازی می کردیم این همه سرو صدا نمی کردیم . ( اونم مخصوصا من .  ) .

خوب دیگه کم کم باید برم . حالا تا همین جا داشته باشید تابعد .

به من چه من گفته بودم زیاد حرف میزنم .

پیشاپیش عیدو به همتون تبریک می گم . می دونم زیاد مونده اما خوب کسی از یک ساعت دیگش خبر نداره . نه نگران نشید  منظورم اینه که شاید با اون بلایی که من سر کامپیوترآوردم یه موقع دیدی سوخت . ( خدایی نکرده )  .

پس فعلا .

 

التماس دعا .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

اول باید از تموم دوستای گلم که به من سر زده بودند و کلبه ی منو منور کرده بودند تشکر کنم . بابا دست مریزاد . شرمنده کردید . لطف کردید .

به همین دلیل یه ذره انرژی گرفتم خوشحال شدم اومدم آپ کنم .

البته دوست داشتم زودتر از اینا آپ کنم اما خوب آخه نشد یه مشکلی پیش اومده بود که نتونستم آپ کنم .   اما العان خوب می خوام آپ کنم .

 

امیدوارم حال همتون خوب باشه راستی ولنتاین بهتون خوش گذشت کادو گرفتید ؟ راستشو بگید چی گرفتید ؟

اصلا صبر کنید ببینم مگه ما ایرانی نیستیم خوب ولنتاین که ماله ما نیست . خوب بگذارید حرفمو اصلاح کنم !.

امیدوارم حال همتون خوب باشه راستی اسپندارمزد خوش گذشت کادو گرفتید ؟ راستشو بگید چی گرفتید ؟

خداییش چقدر اسمش سخت بود اسپندارمزد . یعنی چی ؟  من که نفهمیدم یعنی متوجه نشدم .

 می خوام این سری از مرام و معرفت حرف بزنم . مرام و معرفتی که خیلی از ماها هر لحظه خودمونو آخرش می دونیم اما وقتی پای عمل میرسه از همه ی بی معرفتا ، بی معرفت تر می شیم .  راستی چرا ؟ دلیلش چیه ؟

چرا کم کم داریم همون جور که سنت ها رو از یاد می بریم داریم اخلاقیات و منش های گذشتگانمون رو هم از یاد می بریم .

کم کم همه چیز داره از بین می ره . علتش چیه ؟ وقتی این سوال رو از بزرگترا می پرسم میگن دوره زمونه دوره زمونه ی بدی شده اینقدر مشکلات زیاده که دیگه آدم فرصت نداره بخواد مثل قدیما باشه یا مثل اون موقع ها رفتار کنه .

اما من می خوام بگم کدوم مشکلات ، کدوم دوره زمونه . اون موقع ها که مشکلات بیشتر بوده . رفاهی که به اصطلاح العان هست اون موقع ها نبود . بابا از صبح تا شب زحمت می کشید تا یه لغمه نون برا خانوادش بیاره . البته نه اینکه العان زحمت نمی کشندا نه منظورم اینه که اون موقع ها اینقدر فراونی نبوده .

بخواهیم از نظر غذا بگیم که در سال چند دفعه بیشتر برنج نمی خوردند اما العان من خودمو می گم غذا اگه برنج نباشه انگار سیر نمی شم .

از نظر پوشاک بگیم که العان ماشاالله همیشه مغازه ها از مشتری پره .

آخه دیگه چه مشکلی هست اون موقع ها از بین 100 نفر آدم می دیدی نصف بیشترشون یا گرسنه شب می خوابیدند یا یه غذای ساده می خوردند . پس الکی مشکلات رو بهونه نکنیم .

الکی نگیم دوره زمونه بد شده . مگه دوره زمونه اومده گفته که این جوری باشید یا اینجوری رفتار کنیم .

چرا ما ایرانی ها نمی خوایم قبول کنیم که مشکل از خود ما آدماست . چرا هر چی میشه می ندازیم گردن دوره زمونه و جامعه . خوب جامعه کیه ، جامعه رو کی می سازه خوب آدمای توش کیند خوب ما هاییم .

نمی دونم کدومتون کتابهای جبران خلیل جبران رو خوندید . تو یکی از کتاباش در رابطه با هنر کشورهای مختلف نوشته که حالا من اینجا می نویسم بعدا خودتون ربطشو می فهمید :

 

هنر مصریان علوم غریبه .

هنر کلدانیان حساب .

هنر یونانیان تناسب .

هنر رومیان تقلید .

هنر چینی ها آداب معاشرت .

هنر هندوها سنجیدن خیرو شر .

هنر یهودیان در مفهوم ویرانی .

هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق .

هنر پارسیان در عیب جویی .

هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی .

هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافه حق به جانب گرفتن .

هنر اسپانیایی ها در تحجر .

خودتون دیدید حتی یه نویسنده ی عرب هم فهمیده که ایرانی ها فقط عیب جویی می کنند الکی بهونه می گیرند .

داشتم از مرام و معرفت حرف می زدم . همون مرام و معرفتی که تو فیلمهای قدیمی زیاد دیده می شد یعنی یه جورایی آموزش داده می شد چون هنر پیشه ی معروف فیلم یه آدم با معرفت بود و جوونای عشق سینما هم می اومدند و رفتارشون رو مثل اون می کردند .

مطمئنا همتون فیلمهای زنده یاد فردین رو دیدید .

هرکی امروزه دم از مرام و معرفت می زنه بهش می خندیم  یاد همون آدمایی می افتیم که از این کلاه مخملی ها رو سرشون می گذاشتند ، سیبیلهای کلفتی داشتند و ما همشون رو لات می دونیم اما همون لاتا مرام و معرفت واقعی داشتند . یه تاره سیبیلشون از صد تا سند و چک و سفته ارزششون بیشتر بود احتیاج به ضامن نبود نه مثل العان که هر جا حتی برای کارم می خوای بری ازت ضامن و چک و سفته چند میلیونی می خوان . ( شاید دلیلش این باشه که العانیا دیگه یا سیبیل ندارند یا اگرم دارند مثل اون موقع ها کلفت نیست )

اما از همه اینها بگذریم معرفت و مرام چیز خوبیه که همه باید داشته باشند . بیایم نگذاریم تموم این خصوصیات اخلاقی خوب یکی پس از دیگری از بین بره .

بیایم تو دوستی هامون معرفت داشته باشیم . وقتی دست رفاقت به یکی میدیم تا آخرش باهاش باشیم تو تمام سختی ها و مشکلات همراهش باشیم تو شادی ها و غمها در کنارش باشیم . خوب یه دوسته خوب باید تموم این خصوصیات رو داشته باشه .

همون طور که امامامون می گویند که : دوست خوب کسیه که تو لحظه های سختی دوستشو تنها نگذاره .

بیایم دوباره مرام و معرفت رو زنده کنیم یا دست رفاقت به کسی ندیم یا اگرم دادیم تا آخرش باهاش باشیم . بگذاریم اون بره نه ما. بگذاریم اگر بی معرفتی بخواد بشه از طرف اون بشه نه ما .

امیدوارم موفق باشید . همتون دوستای خوبی باشید . البته می دونم که همتون خوب هستید اینو برای اونایی گفتم که ... .

نظر یادتون نره ها منتظرم .

     دوست آن است که گیرد دست دوست         در پریشان حالی و درماندگی

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

 

سلام ،  سلام ،  بازم سلام

 

احساس می کنم هر چی سلام کنم بازم کمه آخه میدونید از تابستون تا حالا نتونستم آپ کنم . راستش کامپیوترم مشکل داشتش از هر کسم مشکلش رو می پرسیدم همش یه سری حرف الکی می زدند منم که می دونستم مشکلش از اونجایی که اونا میگن نیست اعصابم خوب خورد می شد دیگه . از یه چند تا از استادامم که پرسیدم اونا هم یه حرفایی می زدند یه راههایی می گفتند که من اصلا شک   می کردم اونا واقعا استادند .

 حالا بگذریم . از طرفی هم سری قبل تک و توکی اومده بودن سر زده بودن خوب منم خیلی حالم گرفته شده بود .

 اما دیگه العان اصلا برام مهم نیست که کسی بیاد یا نیاد فقط می خوام بنویسم برای دل خودم تا شاید اینطوری یه ذره دلم آروم بگیره . خدا رو شکر که الان دیگه کامپیوترم درست شده از اون طرفم درسم تموم شده و کلی وقت دارم می تونم زود به زود آپ کنم .

تو این مدت که نمی تونستم آپ کنم خیلی اتفاقهای جالبی برام افتاد خیلی وقتا بود که دلم می گرفت دوست داشتم با یکی حرف بزنم ، دوست داشتم هرچی تو دلمه بنویسم اما خوب نمی تونستم دیگه .

 الانم که اینجام کلی حرف دارم که می خوام همه رو بگم اما خوب آخه نمی دونم از کجا شروع کنم . درست مثل موقعی شدم که لارنژیت گرفته بودم .

لارنژیت که می دونید چیه خوب اگه نمی دونید خودم می گم . لارنژیت یه نوع بیماریه ( خوب شد گفتم وگرنه فکر می کردیم یه نوع غذا است ) .

البته ناراحت نشیدا منظورم به خودم بود آخه نمی دونید وقتی دکتر بهم گفت لارنژیت گرفتی چه جوری نگاش می کردم مثلا عین یه بچه دو ساله شده بودم که بهش یه مداد میدن میگن دیکته بنویس یعنی اینقدر تعجب کرده بودم .

خلاصه داشتم می گفتم یعنی تورم گلو و حنجره که باعث میشه آدم نتونه حرف بزنه . فکرشو بکن من مجبور بودم تا یه هفته حرف نزنم وای خداییش سخت ترین کاری بود که تا حالا تو این 19 سال زندگی مجبور بودم انجامش بدم .

 اون روز با داداشم رفته بودم دکتر.  داداشی وقتی شنید که نباید حرف بزنم انگاری دنیا رو بهش داده بودند اینقدر خوشحال بود تازشم دکتره 12 تا آمپولم بهم داد هر 12 ساعت دو تا ( آخه بیچاره من ) . 

 خلاصه خونه هم بابایی هم کلی خوشحال شده بود که من حرف نمی زنم ( اون وقت می گن چرا جوونا معتاد می شن . اگه یه روزی من معتاد شدما شما ها شاهد باشید ) . 

 شده بودم مثل آدمای لال هیچکس حرفامو نمی فهمید یه دفتر برداشته بودم حرفامو توش می نوشتم ولی خدایی خود اون دفتره اگه نگهش داشته بودم الان کلی خودش خاطره بودا ! حیف شد آخه از ذوقم پارش کردم !! L  بچه ها ( منظورم دوستای دانشگامه ) شده بودند مترجم من پیش استادا . فکرشو بکن تو اون وضعیت من باید دفاعیه پروژه می دادم اما خدا را شکر این مریضی بدادم رسید و کلی باهاش حال کردم .

بگذریم از اینکه تو این یه هفته یه سری کلی دلشون برام سوخته بود ازاونجایی که فکر میکردند لالم .

بعد از یه هفته مریضی بالاخره صدام در اومد  مخ همه دیگه داشت سوت می کشید از بابا و مامان گرفته تا دوستام ( بیچاره ها ) اما خوب چیکار کنم منی که 1 دقیقه حرف نزنم میمیرم ( خدا نکنه ) مجبور بودم یه هفته حرف نزنم .

حالا بگذریم داشتم می گفتم که الانم مثل اون موقع هام شدم کلی حرف دارم که براتون بزنم البته فرق الان با اون موقع اینه که اون موقع گوش همه سوت  می کشید ولی الان چشم همه تار میشه .

اما خوب من شمارو دوست خودم می دونم می خوام باهاتون حرف بزنم .

شرمنده هر کس خسته می شه میتونه همین الان صفحه رو ببنده .میل خودتونه .

خوب تو این وبلاگ قراره که از همه چی صحبت بشه اسمشم که همه چیه . راستش این اسمو یه دوست انتخاب کرده بود وگرنه به فکرم نمی رسید العان که در رابطه باهاش فکر می کنم میبینم واقعا اسم خوبیه چون اینجوری به خاطر اسم وبلاگ محدودیتی تو نوشتن ندارم از هر چی که دلم بخواد میتونم حرف بزنم و بنویسم .  البته از چیزای مجاز از اون چیزایی که راحت میتونیم دربارشون حرف بزنیم دیگه. مثلا حرفای دلمون ، جمله های قشنگ ، چمیدونم جک ( آه ، ببخشید فارسی را پاس بدارید لطیفه ) ، جمله های سرکاری هر چی که شما دوست دارید به شرطه اینکه تنهام نذارید ا . چون اگه اینطور باشه درسته که خیلی حرف میزنم اما خوب بالاخره کم میارم دیگه .

پس قرار شد هرکدوم از شما ها حرفی داشتید برام کامنت بذارید منم اینجا می نویسم .

راستی مهمتر از همه سعی می کنم مطالب علمی رو هم اینجا بگذارم . البته یه جای کوچولو براش می زارم . نه اینکه ما ها همه طالب علم و دانشیم   رو همین حساب بیشترشو خودتون می دونید حالا اگر دیدم هرچی جدیده می گزارمش  دیگه . چاره ای نیست ما که خراب رفیقیم اینم روش .

خوب دیگه برای این قسمت دیگه حرف بسه .

یه نفس عمیق بکشیم بریم سراغ قسمت بعدی .

آهان ، صبرکنید آفرین بچه های خوب اول نظر بعدا قسمت بعدی . زوووووووووووووووووووووووووووووووووووود باشییییییییییییییییییییییییییییید .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

همون طور که در سری قبل گفته بودم این قسمت مربوط به حرف دل . حالا این حرف دل می تونه هرچی باشه . یعنی این قسمت همون قسمتیه که حرفای شما البته اگر دوست داشتید نوشته می شه . حرفای خودم دردو دلام . حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم . گفتم حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم منظورم این بود که آخه اگه بخوام بهشون بگم می ترسم جلوشون گریم بگیره (خوب آخه دوست ندارم نامحرم اشکامو ببینه)  ، چمیدونم حرفامو سرسری بگیرند اهمیت ندن ، دستم بندازند . ؟ آخه    می دونید من دختریم که همیشه می گم و می خندم حتی اگه خیلیم غصه داشته باشم . رو همین حساب بابایینا نمی تونند وقتی می خوام باهاشون جدی حرف بزنم ، اونا هم جدی باشن . خوب عزیز ترین کسای منم تو زندگیم اونان دیگه . منم تا حدودی مغرورم البته نه از اون مغرورایی که بخوان به چیزی بنازندا نه از اون غرورایی که دوست ندارم شکسته بشه یعنی یه جورایی قدم . خوب اگرم بخوام باهاشون حرف بزنم خوب اونا هم اگه بخوان حرفامو سرسری بگیرند اونوقته که من قاطی کنم . دختره آرومیم ولی وای با حال وقتی که یکی بخواد سربه سرم بذاره اونوقته که دیگه هیچی نمیبینم (خوب چیکار کنم مردادیم دیگه . خوب نباید با دم شیر بازی کرد ) . مشکلم همینه تو بین دوستام خوب همه یه سنیم اگه چیزی بگم ناراحت می شن ولی خوب زود از دلشون در میآد و لی پیش بابایینا اگه بخوام از اون رفتارایی که برای دوستام دارم برای اونا انجام بدم اونوقته که (انا لله و انا الیه راجعون ) .

رو همین حساب که می گم حرفایی رو که نمی تونم به عزیز ترین کسام بگم  .

یه مشکله دیگمم اینه که ( البته فکر می کنم مشکل خیلی از ما ها باشه . چه دختر چه پسر ) اونا به دلیل اینکه از ما بزرگترند . فکر می کنند که همه چیزو بهتر از ما می دونند . اگر در باره یه حسی باهاشون حرف بزنیم حرفمون رو باور نمی کنند . همیشه فکر می کنند که ما هنوز همون بچه های چمیدون ده دوازده ساله ایم . البته خوب حقم دارنا بهر حال پدرو مادرن صلاح ما رو میخوان اما خوب نمیدونند همین که حرفامونو جدی نمی گیرند باعث میشه چقدر فاصله بین ما باهاشون بیفته چقدر به غرورامون لطمه وارد بشه  . همینم باعث میشه که نتونیم حرفامونو درست بهشون بزنیم ( یا یه جورایی باهاشون رفیق تر بشیم ) .

دوستای گلم همین جا یه قولی بهم دیگه بدیم اونم اینه که بهر حال یه روز خود ما هم پدرومادر می شیم . زمانی میرسه که بچه هامون به همین سنی که ما الان هستیم میرسند . قول بدیم خودمونو جای اونا بذاریم . این دورانو به یاد بیاریم اونوقت پای حرفاشون بشینیم . اونوقت به حرفاشون گوش بدیم .  ( به امید روزی که هممون مامان و باباهای خوبی برای بچه هامون باشیم ) .

 

حالا بی خیال این حرفا . چند وقت پیش یه کتاب از کتابخانه محل گرفته بودم که توش یه شعر نوشته بود منم خوندمش و کلی ازش خوشم اومد برای همین اینجا می نویسمش . البته اسم شعر و درد بی عشقی نوشته بود :

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

                                        در میان لاله و گل آشیانی داشتم

        گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

                                        پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

        آتشم بر جان ولی از شکوه ، لب خاموش بود

                                        عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

        چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

                                        چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

        در خزان با سرو نسرینم بهاری تازه بود

                                        در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

        درد بی عشقی زجانم برده طاقت ، ورنه من

                                        داشتم آرام ، تا آرام جانی داشتم

        بلبل طبعم باشد زتنهایی خموش

                                        نغمه های بودی مرا تا همزبانی داشتم

 

من که خوشم اومد شما رو نمی دونم بهر حال هر کس یه سلیقه ای داره دیگه سلیقه ما هم اینطوریه .

قسمت بالا گفته بودم که می خوام بنویسم تا شاید آروم بگیرم . راستش این روزا خیلی حالم گرفته است به اصطلاح دپ دپم . اصلا نمی دونم چمه دیگه از این زندگی خسته شدم همش تکراری شده . هر روز همون کارای دیروز . تا وقتی که دانشگاه میرفتم از خواب پاشو درس بخون حاضر شو برو دانشگاه بیا خونه بخواب کارم همین شده بود العانم که درسم تموم شده از خواب پاشو صبحونه بخور بیا پای کامپیوتر ور برو با دادو بیداد مامان که چقدر پای کامپیوتر میشینی برو ناهار بخور تلویزیون کامپیوتر دو باره خواب . کارم همش همین شده  .

دنبال یه تغییرم تو زندگیم از این همه یکنواختی خسته شدم یه مدت به مامانمینا گیر داده بودم که بریم برا داداشم زن بگیریم اما خوب بعد پشیمون شدم چون اونوقت یکی پیدا میشد داداشیمو ازم میگرفت . فکر نکنید خیلی حسودما نه ولی خوب آخه با همه دعواهایی که باهم داریم اما خوب داداشمه احساس میکنم یه جور برام تکیه گاه . اونوقت میترسم اگه یکی تو زندگیش بیاد اونوقت اون دیگه مال من نباشه آخه می دونید خیلی گله تا حالا داداشی به این گلی ندیدم .   بعضی اوقات که دلم میگیره ، زمانی که دلم میخواد با یکی حرف بزنم یه جورایی با زبون بی زبونی باهاش حرف میزنم اصلا نمی دونم که میفهمه چمه یا نه ولی خوب همین که حرفامو گوش میده و بعدش میگه ناراحت نباش همه چی درست میشه خوب یه جورایی آرومم میکنه . آخه میدونید دورم خیلی شلوغه ها یعنی دوستای خوبی دارم اما نمی تونم راحت هرچی تو دلمه باهاشون در میون بگذارم می دونم آخر نامردیه آخه اونا همه حرفاشونو به من میگن اما من نمی تونم که بگم نه اینکه نخوام بگم . رو همین حساب احساس میکنم تنهام احساس میکنم اون کسی که باید پیشم  باشه و به حرفام گوش بده نیست . اون کسی که باید آرومم بکنه رو ندارم .

برای همین می نویسم که اگه نتونم حرفامو به کسی بزنم نتونم با کسی دردودل کنم حداقل بنویسم تا یکی حرفامو بخونه تا یه کم آروم بشم خوب دیگه بهر حال اینم از بخت بده منه  که نمیتونم حرفامو راحت به اون کسایی که دوستشون دارم بزنم . نمی دونم چرا اما دوست ندارم زیاد احساساتمو به بقیه نشون بدم یا یه جورایی ابراز احساسات کنم . رو همین حساب بعضی ها فکر می کنند که سنگدلم . اما برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنند دیگه هیچی برام مهم نیست می خوام اینجا راحت همه حرفامو بزنم میخوام راحت احساساتمو بروز بدم . مثلا قراره اینجا آروم بگیرم دیگه . مثلا اینجا کلبه ی تنهایی منه دیگه .

برای همین می خوام حرفامو اینجا بنویسم تا اینجوری اونایی رو که دوستشون دارم و اما نمی تونم حرفامو رودررو بهشون بگم ، احساساتم رو باهاشون در میون بگذارم خوب اینجا حرفامو بخونند از احساساتم باخبر بشن شایدم یه جورایی کمکم کنند تا از این حال و هوا در بیام .

 

راستی برای شروع دوباره میخوام یه داستانی رو بنویسم البته داستان که نمیشه گفت در حقیقت متن یه نامه است . آخرین نامه یه عاشق به معشوقش . توی یه وبلاگ خوندم اما متأسفانه آدرسشو گم کردم . وقتی خوندم تمام حالم منقلب شد احساس کردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون . حالم خیلی بد شده بود . اونقدر که همینجوری به مانیتور زل زده بودم و داشتم گریه می کردم مامانمم اومد کلی دعوام کرد گفت حالا تو خیلی حالت خوبه میشینی این چرت و پرتا رو هم میخونی دیوونه میشی آخرسر . خیلی از دست مامانم ناراحت شدم ولی زبونم بند اومده بود نمی تونستم چیزی بگم وگرنه می خواستم بگم پاکی عشق دو نفر به هم دیگه چرت و پرت نیست . حالا براتون مینویسم که ببینید چه قدر قشنگه چقدر تکون دهنده است آخر عشقه .

 

آنگاه در هوای سرد زمستان با تو قدم می گذاشتم روی زمینی که ما دو اولین عابران زمستانیش بودیم . سرمای هوا را حس می کردم وای که چه زیبا بود آن لحظه ای که به عقب بر گشتم و جای پاهای خود را در کنار جای پای تو میدیدم و احساس کردم تو همون تکیه گاه زندگیمی که می توانم از این پس جای پای تو بگذارم و امید به تو داشته باشم .

زمین چه زیبا بود انگار لباسی اطلسی بر تن داشت سفید سفید . وقتی این را از زبانم شنیدی یادم نمی رود هیچگاه ان زمانی را که گفتی تو هم دوست داری لباسی به سفیدی برف بر تنت کنم . آری تو پیشنهاد پوشیدن لباس سفید را به من دادی . ناگاه با وجود سرمای شدید زمستانی وجودم همچون بهاری سرسبز و گرم و با طراوت گشت . آری تو بودی که به من پیشنهاد بتن کردن لباس سفید را دادی .

وقتی این حرف رو به بقیه گفتم همه بهم خندیدند گفتند باور نکنم . این رسم تمام پسرهاست برای بدست آوردن دختر ها برای لذت بردن ازشون . این حرفها همش دروغ است باور نکن .

اما تو برای من مثل بقیه نبودی صداقت رو می شد از چشمات خوند . شعله های عشق رو می تونستم تو وجودت احساس کنم تو برای من کوهی از معرفت بودی . به همین دلیل حرف دیگران باورم نشد نخواستم باور کنم چون تو برام عزیز بودی . انگار آن زمان تمام دنیا در دستان من بود انگار من دنیارو براساس خواسته هایم هدایت می کردم چون هرچه را می خواستم مال من بود که بزرگترین خواستم تو بودی .

اما ناگاه روزگار زد زیر همه چیز نمی خواستم باور کنم که تو هم مثل بقیه بی معرفت شدی تو هم مثل بقیه من و به بازی گرفتی . تو هم منو تنها گذاشتی رفتی  تویی که گفته بودی تا ابد در کنارت می مانم کاش آن لحظه به یادم می آمد که ابدی وجود ندارد که موجودات بخوان کنار هم بمونند . تو پیشنهاد بر تن کردن لباس سفید را به من داده بودی . تو پیشنهاد زندگی در زیر سقفی جدید را به من داده بودی اما حال چه شد که تنهایی تو لباس سفید را بر تن کردی که تو تنهایی زیر سقفی جدید در منزلی جدید سکنی گزیدی . مگر زندگی بر روی زمین برای تو چگونه بود که حالا زندگی زیر خروارها خاک را انتخاب کرده ای .

چرا بجای اینکه تو با دسته گل به سراغم بیایی من باید با دسته گلی به همرا یک ربان مشکی به سراغت بیایم . مگر خدا نگفته مهمان حبیبش است مگر تو مهمان نواز نیستی ؟ پس چرا وقتی من به در خانه ات می آیم در را به رویم باز نمی کنی چرا در داخل منزلت راهم نمی دهی .

دیگر از قدم زدن در آن خیابانی که عشقم در آن شکل گرفت خسته شدم . دیگر از زندگی بدون تو با خاطراتت خسته شدم . می دانم این آخرین نامه ای است که برای معشوقم می نویسم . چون دیگر بعد از این تاب تحمل مشکلات را ندارم . من هم می خواهم زندگی زمینی را رها کنم چون اگر معشوقم خیری ندید پس من هم نخواهم دید .

 

دیدید که چقدر قشنگ بود هنوز که هنوزه هر وقت می خونمش حالم بد میشه اشک تو چشمام جمع می شه ، تمام وجودم و لرز میگیره . حتما شما هم میخواین مثل مامانم بگید دیوونه شدم با این حال گرفتم اینا رو میخونم . اما نمی دونم شایدم حق با شما ها باشه . اما اگه این دیوونگی باشه پس خداییش دیوونگی هم واسه خودش عالمیه .

وای چقدر نوشتم دیگه خودمم خسته شدم .

در آخر ازتون ممنونم که این دل نوشته ها یا بهتر بگم این چرندیات منو خوندید .

التماس دعا

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

تو این قسمت تصمیم گرفتم یه عالمه حرف بزنم . حتما می گی چقدر پر حرف ِ .

 

تا حالا این همه حرف زده بازم میگه می خوام یه عالمه حرف بزنم بابا تو دیگه چه

 

چونه ای داری .

 

 اما باید بگم که این حرفا با بقیه حرفا فرق می کنه این ها حرف دله .

 

آنچه که از دل براید                  لاجرم بر دل نشیند

 

 طبق این گفته بزرگا ن منم دوست دارم که حرفام به دی شما بشینه چون تا

 

اونجایی که می دونم همش از ته دلمه .

 

می خوام از عشق های امروزی براتون بگم که :

 

اینقدر امروزه ما جوونا الکی عاشق می شیم که دیگه کلمه مقدس و پاک عشق

 

مفهوم عشق رو نداره یه مفهوم دیگه گرفته .

 

مگه می شه یکی امروز به تو ادعا کنه که عاشقته فردا سر کوچکترین مسئله ای

 

باهات قهر کنه و پس فرداش با یکی دیگه ببینیش که به اون طرف هم مدعی بوده

 

که عاشقتم  .

 

برای همینه که وقتی امروزه ما از عشق جلوی بزرگترامون حرف می زنیم

 

انگاری بزرگترین گناه دنیا رو مرتکب شده ایم  . گناهی که اعدام هم براش کمه .

 

چون اونا فکر می کنند که هیچ عشقی نمی تونه وجود داشته باشه . انگاری اصلا

 

اونا جوون نبودند ، خودشون عاشق نبودند که این جوری فکر می کنند .

 

اما من اینجا همین العان می خوام بگم که :

 

 

رودها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن

معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها

و دریا ها با موجها

زندگی پیدا می کنند

و همه انسان ها

با عشق

فقط با عشق

پس بار خدایا

بر من رحم کن

بر من که می دانم نا توانم

رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی

نداشته باشم

اما نباشد

هرگز نباشد

که در قلبم

عشق نباشد

هرگز نباشد

 

حالا بعد از این همه حرف می خوام یه سری حرف عشقولنه براتون بنویسم

 

حرفهایی رو که وقتی من شنیدم خیلی خوشم اومد امید وارم شما هم خوشتون بیاد .

 

کاش قلبم درد پنهانی نداشن

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگ های آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

      

 گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

گفتی که در این راه کو نقطه آغاز

گفتم که تویی تو خود پاسخ این راز

      

 به او گفتم دوستت دارم .

گفت چه کنم ؟

فریاد زدم بر سرش ای سنگدل از عشق

تو دیوانه شدم .

گفت چه کنم ؟

گفتم تو مگر عاشق دیگری هستی ؟

گفت با دیگری چه کنم ؟

گفتم پس کیست یار تو ؟

گفت تویی بی تو چه کنم ؟

      

 خوشا آنشب که در بازی شطرنج دلت

شاه عشق بودم و

با کیش رخت

مات شدم

      

 می کنم هر شب دعایی

کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم

خدایا بی اثر باشد

      

فکر می کنم که دیگه بسه چون دیگه داره اشکم در میاد .  

 

از اون طرف هم فکر می کنم که اگه العان بخوام همش رو بگم دیگه برای بعد

 

هیچی ندارم .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

مترجم متن و کلمات Babylon 6

 

در مترجم  Babylon pro   دستیابی به معنی صحیح کلمات و اطلاعات فرعی مربوط به ان کلمه تنها با یک

 

 کلیک موس برای شما به نمایش گذاشته می شود . همچنین کاربر می تواند از مترجم Babylon pro   به

 

 دلیل محیط ظاهری مناسبی که دارد در هنگام مرور صفحات وب نیز استفاده نمایید .

 

-              25 فرهنگ لغت عمومی در 50 زبان مختلف از جمله فارسی

 

-              هر فرهنگ لغت شامل بیش از 3 میلیون کلمه

 

 

-              فرهنگ لغت های شخصی شامل 1600 موضوع مرتبط با تجارت ، زیست شناسی ، کامپیوتر ،

 

شیمی و ... در بیش از 70 زبان

 

-              روش صحیح تلفظ کلمات ( با صدای مرد و زن )

 

-              پشتیبانی کامل از زبان فارسی در ویندوزهای عربی و انگلیسی

 

-              اصلاح کننده کلمات نوشته شده از نظر املائی

 

و بسیاری مزایای دیگر  که باید با اجازتون خودتون ببینید

 

دانلود Babylon 6   

 

  لوگین شدن به یاهو مسنجر بدون نیاز به نصب نرم افزار یاهو مسنجر !

 

قصد داریم تا روشی فوق العاده بهتون معرفی کنیم که به وسیله اون می تونید بدون داشتن برنامه یاهو مسنجر

 

بتوانید به راحتی به ID  خود در یاهو لوگین بشین و هر کاری رو که با یاهو مسنجر انجام میدید رو با این

 

روش نیز انجام بدید . چون ممکنه بعضی مواقع یه دفعه برای  یاهومسنجرتون مشکلی پیش بیاد و در

 

سیستمتون خوب کار نکنه که شما می تونید به راحتی کار خودتون رو انجام بدید .

 

حتی با این روش شما می تونید به MSN Massenger  و AOL Massenger  خود هم لوگین شوید ، بدون

 

نصب این دو نرم افزار !!

 

برای این کار کافی است که فقط به سایت http://www.e-messenger.net   بروید و در باکس مربوط به هر

 

مسنجر ID  و pass  خود را تایپ کنید و بر روی دکمه Login  کلیک کنید .

 

لازم به ذکر است که از نظر امنیتی نگران لو رفتن pass خودتون نباشید ، چرا که این سایت به طور کامل از

 

یاهو مسنجر بهره میگیرد .

 

 

  دیکته گفتن به کامپیوتر با استفاده از نرم افزار آفیس

 

قصد داریم ترفندی جذاب را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن می توانید از طریق نرم افزار

 

 Microsoft Word   به کامپیوترتان دیکته بگویید ! به این ترتیب که شما می توانید با استفاده از میکروفن

 

 متصل به کامپیوترتان متون خود را بخوانید و Office  فرمان بردار آنها را برای شما می نویسد .

 

برای استفاده از این ترفند باید مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید :

 

ابتدا نرم افزار Microsoft Office Word   را اجرا کنید . در صورتی که از Office XP استفاده می کنید

 

از منوی  Format  و اگر Office  شما 2003 است از منوی Tools  بر روی Speech  کلیک کنید .

 

سپس از شما  CD  آفیس خواسته می شود که با قرار دادن آن می توانید Speech recognition   را نصب

 

 نمایید .

 

پس از طی مراحل نصب ، شما می توانید به صورت اختیاری و با استفاده از قابلیت های فوق العاده Office

 

 از طریق میکروفون کار خود را تست کنید ، کلمات را بخوانید و در این میان انگلیسی خود را تقویت کنید .

 

پس از مشاهده فیلم آموزشی برای استفاده از قابلیت دیکته در تولباری که ایجاد می گردد بر روی گزینه

 

 Dictation  و یا Voice Command  کلیک کنید . با اندکی تمرین می توانید که در این بخش مهارت کافی

 

را کسب کنید .

 

لازم به ذکر است که استفاده از این بخش تنها به زبان انگلیسی امکان پذیر است و برای دیکته گویی باید

 

کلمات را به صورت دقیق و با تلفظ صحیح بیان نمایید . 

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور