|
همون طور که در سری قبل گفته بودم این قسمت مربوط به حرف دل . حالا این حرف دل می تونه هرچی باشه . یعنی این قسمت همون قسمتیه که حرفای شما البته اگر دوست داشتید نوشته می شه . حرفای خودم دردو دلام . حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم . گفتم حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم منظورم این بود که آخه اگه بخوام بهشون بگم می ترسم جلوشون گریم بگیره (خوب آخه دوست ندارم نامحرم اشکامو ببینه) ، چمیدونم حرفامو سرسری بگیرند اهمیت ندن ، دستم بندازند . ؟ آخه می دونید من دختریم که همیشه می گم و می خندم حتی اگه خیلیم غصه داشته باشم . رو همین حساب بابایینا نمی تونند وقتی می خوام باهاشون جدی حرف بزنم ، اونا هم جدی باشن . خوب عزیز ترین کسای منم تو زندگیم اونان دیگه . منم تا حدودی مغرورم البته نه از اون مغرورایی که بخوان به چیزی بنازندا نه از اون غرورایی که دوست ندارم شکسته بشه یعنی یه جورایی قدم . خوب اگرم بخوام باهاشون حرف بزنم خوب اونا هم اگه بخوان حرفامو سرسری بگیرند اونوقته که من قاطی کنم . دختره آرومیم ولی وای با حال وقتی که یکی بخواد سربه سرم بذاره اونوقته که دیگه هیچی نمیبینم (خوب چیکار کنم مردادیم دیگه . خوب نباید با دم شیر بازی کرد ) . مشکلم همینه تو بین دوستام خوب همه یه سنیم اگه چیزی بگم ناراحت می شن ولی خوب زود از دلشون در میآد و لی پیش بابایینا اگه بخوام از اون رفتارایی که برای دوستام دارم برای اونا انجام بدم اونوقته که (انا لله و انا الیه راجعون ) . 
رو همین حساب که می گم حرفایی رو که نمی تونم به عزیز ترین کسام بگم .
یه مشکله دیگمم اینه که ( البته فکر می کنم مشکل خیلی از ما ها باشه . چه دختر چه پسر ) اونا به دلیل اینکه از ما بزرگترند . فکر می کنند که همه چیزو بهتر از ما می دونند . اگر در باره یه حسی باهاشون حرف بزنیم حرفمون رو باور نمی کنند . همیشه فکر می کنند که ما هنوز همون بچه های چمیدون ده دوازده ساله ایم . البته خوب حقم دارنا بهر حال پدرو مادرن صلاح ما رو میخوان اما خوب نمیدونند همین که حرفامونو جدی نمی گیرند باعث میشه چقدر فاصله بین ما باهاشون بیفته چقدر به غرورامون لطمه وارد بشه . همینم باعث میشه که نتونیم حرفامونو درست بهشون بزنیم ( یا یه جورایی باهاشون رفیق تر بشیم ) .
دوستای گلم همین جا یه قولی بهم دیگه بدیم اونم اینه که بهر حال یه روز خود ما هم پدرومادر می شیم . زمانی میرسه که بچه هامون به همین سنی که ما الان هستیم میرسند . قول بدیم خودمونو جای اونا بذاریم . این دورانو به یاد بیاریم اونوقت پای حرفاشون بشینیم . اونوقت به حرفاشون گوش بدیم . ( به امید روزی که هممون مامان و باباهای خوبی برای بچه هامون باشیم ) .  
حالا بی خیال این حرفا . چند وقت پیش یه کتاب از کتابخانه محل گرفته بودم که توش یه شعر نوشته بود منم خوندمش و کلی ازش خوشم اومد برای همین اینجا می نویسمش . البته اسم شعر و درد بی عشقی نوشته بود :
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه ، لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت ، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم باشد زتنهایی خموش
نغمه های بودی مرا تا همزبانی داشتم
من که خوشم اومد شما رو نمی دونم بهر حال هر کس یه سلیقه ای داره دیگه سلیقه ما هم اینطوریه . 
قسمت بالا گفته بودم که می خوام بنویسم تا شاید آروم بگیرم . راستش این روزا خیلی حالم گرفته است به اصطلاح دپ دپم . اصلا نمی دونم چمه دیگه از این زندگی خسته شدم همش تکراری شده . هر روز همون کارای دیروز . تا وقتی که دانشگاه میرفتم از خواب پاشو درس بخون حاضر شو برو دانشگاه بیا خونه بخواب کارم همین شده بود العانم که درسم تموم شده از خواب پاشو صبحونه بخور بیا پای کامپیوتر ور برو با دادو بیداد مامان که چقدر پای کامپیوتر میشینی برو ناهار بخور تلویزیون کامپیوتر دو باره خواب . کارم همش همین شده .
دنبال یه تغییرم تو زندگیم از این همه یکنواختی خسته شدم یه مدت به مامانمینا گیر داده بودم که بریم برا داداشم زن بگیریم اما خوب بعد پشیمون شدم چون اونوقت یکی پیدا میشد داداشیمو ازم میگرفت . فکر نکنید خیلی حسودما نه ولی خوب آخه با همه دعواهایی که باهم داریم اما خوب داداشمه احساس میکنم یه جور برام تکیه گاه . اونوقت میترسم اگه یکی تو زندگیش بیاد اونوقت اون دیگه مال من نباشه آخه می دونید خیلی گله تا حالا داداشی به این گلی ندیدم . بعضی اوقات که دلم میگیره ، زمانی که دلم میخواد با یکی حرف بزنم یه جورایی با زبون بی زبونی باهاش حرف میزنم اصلا نمی دونم که میفهمه چمه یا نه ولی خوب همین که حرفامو گوش میده و بعدش میگه ناراحت نباش همه چی درست میشه خوب یه جورایی آرومم میکنه . آخه میدونید دورم خیلی شلوغه ها یعنی دوستای خوبی دارم اما نمی تونم راحت هرچی تو دلمه باهاشون در میون بگذارم می دونم آخر نامردیه آخه اونا همه حرفاشونو به من میگن اما من نمی تونم که بگم نه اینکه نخوام بگم . رو همین حساب احساس میکنم تنهام احساس میکنم اون کسی که باید پیشم باشه و به حرفام گوش بده نیست . اون کسی که باید آرومم بکنه رو ندارم . 
برای همین می نویسم که اگه نتونم حرفامو به کسی بزنم نتونم با کسی دردودل کنم حداقل بنویسم تا یکی حرفامو بخونه تا یه کم آروم بشم خوب دیگه بهر حال اینم از بخت بده منه که نمیتونم حرفامو راحت به اون کسایی که دوستشون دارم بزنم . نمی دونم چرا اما دوست ندارم زیاد احساساتمو به بقیه نشون بدم یا یه جورایی ابراز احساسات کنم . رو همین حساب بعضی ها فکر می کنند که سنگدلم . اما برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنند دیگه هیچی برام مهم نیست می خوام اینجا راحت همه حرفامو بزنم میخوام راحت احساساتمو بروز بدم . مثلا قراره اینجا آروم بگیرم دیگه . مثلا اینجا کلبه ی تنهایی منه دیگه .
برای همین می خوام حرفامو اینجا بنویسم تا اینجوری اونایی رو که دوستشون دارم و اما نمی تونم حرفامو رودررو بهشون بگم ، احساساتم رو باهاشون در میون بگذارم خوب اینجا حرفامو بخونند از احساساتم باخبر بشن شایدم یه جورایی کمکم کنند تا از این حال و هوا در بیام .
راستی برای شروع دوباره میخوام یه داستانی رو بنویسم البته داستان که نمیشه گفت در حقیقت متن یه نامه است . آخرین نامه یه عاشق به معشوقش . توی یه وبلاگ خوندم اما متأسفانه آدرسشو گم کردم . وقتی خوندم تمام حالم منقلب شد احساس کردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون . حالم خیلی بد شده بود . اونقدر که همینجوری به مانیتور زل زده بودم و داشتم گریه می کردم مامانمم اومد کلی دعوام کرد گفت حالا تو خیلی حالت خوبه میشینی این چرت و پرتا رو هم میخونی دیوونه میشی آخرسر . خیلی از دست مامانم ناراحت شدم ولی زبونم بند اومده بود نمی تونستم چیزی بگم وگرنه می خواستم بگم پاکی عشق دو نفر به هم دیگه چرت و پرت نیست . حالا براتون مینویسم که ببینید چه قدر قشنگه چقدر تکون دهنده است آخر عشقه .
آنگاه در هوای سرد زمستان با تو قدم می گذاشتم روی زمینی که ما دو اولین عابران زمستانیش بودیم . سرمای هوا را حس می کردم وای که چه زیبا بود آن لحظه ای که به عقب بر گشتم و جای پاهای خود را در کنار جای پای تو میدیدم و احساس کردم تو همون تکیه گاه زندگیمی که می توانم از این پس جای پای تو بگذارم و امید به تو داشته باشم .
زمین چه زیبا بود انگار لباسی اطلسی بر تن داشت سفید سفید . وقتی این را از زبانم شنیدی یادم نمی رود هیچگاه ان زمانی را که گفتی تو هم دوست داری لباسی به سفیدی برف بر تنت کنم . آری تو پیشنهاد پوشیدن لباس سفید را به من دادی . ناگاه با وجود سرمای شدید زمستانی وجودم همچون بهاری سرسبز و گرم و با طراوت گشت . آری تو بودی که به من پیشنهاد بتن کردن لباس سفید را دادی .
وقتی این حرف رو به بقیه گفتم همه بهم خندیدند گفتند باور نکنم . این رسم تمام پسرهاست برای بدست آوردن دختر ها برای لذت بردن ازشون . این حرفها همش دروغ است باور نکن .
اما تو برای من مثل بقیه نبودی صداقت رو می شد از چشمات خوند . شعله های عشق رو می تونستم تو وجودت احساس کنم تو برای من کوهی از معرفت بودی . به همین دلیل حرف دیگران باورم نشد نخواستم باور کنم چون تو برام عزیز بودی . انگار آن زمان تمام دنیا در دستان من بود انگار من دنیارو براساس خواسته هایم هدایت می کردم چون هرچه را می خواستم مال من بود که بزرگترین خواستم تو بودی .
اما ناگاه روزگار زد زیر همه چیز نمی خواستم باور کنم که تو هم مثل بقیه بی معرفت شدی تو هم مثل بقیه من و به بازی گرفتی . تو هم منو تنها گذاشتی رفتی تویی که گفته بودی تا ابد در کنارت می مانم کاش آن لحظه به یادم می آمد که ابدی وجود ندارد که موجودات بخوان کنار هم بمونند . تو پیشنهاد بر تن کردن لباس سفید را به من داده بودی . تو پیشنهاد زندگی در زیر سقفی جدید را به من داده بودی اما حال چه شد که تنهایی تو لباس سفید را بر تن کردی که تو تنهایی زیر سقفی جدید در منزلی جدید سکنی گزیدی . مگر زندگی بر روی زمین برای تو چگونه بود که حالا زندگی زیر خروارها خاک را انتخاب کرده ای .
چرا بجای اینکه تو با دسته گل به سراغم بیایی من باید با دسته گلی به همرا یک ربان مشکی به سراغت بیایم . مگر خدا نگفته مهمان حبیبش است مگر تو مهمان نواز نیستی ؟ پس چرا وقتی من به در خانه ات می آیم در را به رویم باز نمی کنی چرا در داخل منزلت راهم نمی دهی .
دیگر از قدم زدن در آن خیابانی که عشقم در آن شکل گرفت خسته شدم . دیگر از زندگی بدون تو با خاطراتت خسته شدم . می دانم این آخرین نامه ای است که برای معشوقم می نویسم . چون دیگر بعد از این تاب تحمل مشکلات را ندارم . من هم می خواهم زندگی زمینی را رها کنم چون اگر معشوقم خیری ندید پس من هم نخواهم دید .
دیدید که چقدر قشنگ بود هنوز که هنوزه هر وقت می خونمش حالم بد میشه اشک تو چشمام جمع می شه ، تمام وجودم و لرز میگیره . حتما شما هم میخواین مثل مامانم بگید دیوونه شدم با این حال گرفتم اینا رو میخونم . اما نمی دونم شایدم حق با شما ها باشه . اما اگه این دیوونگی باشه پس خداییش دیوونگی هم واسه خودش عالمیه .
وای چقدر نوشتم دیگه خودمم خسته شدم .
در آخر ازتون ممنونم که این دل نوشته ها یا بهتر بگم این چرندیات منو خوندید .
التماس دعا
|