تبليغاتX
همه چی!
 
همه چی
   
 

 

سلام ،  سلام ،  بازم سلام

 

احساس می کنم هر چی سلام کنم بازم کمه آخه میدونید از تابستون تا حالا نتونستم آپ کنم . راستش کامپیوترم مشکل داشتش از هر کسم مشکلش رو می پرسیدم همش یه سری حرف الکی می زدند منم که می دونستم مشکلش از اونجایی که اونا میگن نیست اعصابم خوب خورد می شد دیگه . از یه چند تا از استادامم که پرسیدم اونا هم یه حرفایی می زدند یه راههایی می گفتند که من اصلا شک   می کردم اونا واقعا استادند .

 حالا بگذریم . از طرفی هم سری قبل تک و توکی اومده بودن سر زده بودن خوب منم خیلی حالم گرفته شده بود .

 اما دیگه العان اصلا برام مهم نیست که کسی بیاد یا نیاد فقط می خوام بنویسم برای دل خودم تا شاید اینطوری یه ذره دلم آروم بگیره . خدا رو شکر که الان دیگه کامپیوترم درست شده از اون طرفم درسم تموم شده و کلی وقت دارم می تونم زود به زود آپ کنم .

تو این مدت که نمی تونستم آپ کنم خیلی اتفاقهای جالبی برام افتاد خیلی وقتا بود که دلم می گرفت دوست داشتم با یکی حرف بزنم ، دوست داشتم هرچی تو دلمه بنویسم اما خوب نمی تونستم دیگه .

 الانم که اینجام کلی حرف دارم که می خوام همه رو بگم اما خوب آخه نمی دونم از کجا شروع کنم . درست مثل موقعی شدم که لارنژیت گرفته بودم .

لارنژیت که می دونید چیه خوب اگه نمی دونید خودم می گم . لارنژیت یه نوع بیماریه ( خوب شد گفتم وگرنه فکر می کردیم یه نوع غذا است ) .

البته ناراحت نشیدا منظورم به خودم بود آخه نمی دونید وقتی دکتر بهم گفت لارنژیت گرفتی چه جوری نگاش می کردم مثلا عین یه بچه دو ساله شده بودم که بهش یه مداد میدن میگن دیکته بنویس یعنی اینقدر تعجب کرده بودم .

خلاصه داشتم می گفتم یعنی تورم گلو و حنجره که باعث میشه آدم نتونه حرف بزنه . فکرشو بکن من مجبور بودم تا یه هفته حرف نزنم وای خداییش سخت ترین کاری بود که تا حالا تو این 19 سال زندگی مجبور بودم انجامش بدم .

 اون روز با داداشم رفته بودم دکتر.  داداشی وقتی شنید که نباید حرف بزنم انگاری دنیا رو بهش داده بودند اینقدر خوشحال بود تازشم دکتره 12 تا آمپولم بهم داد هر 12 ساعت دو تا ( آخه بیچاره من ) . 

 خلاصه خونه هم بابایی هم کلی خوشحال شده بود که من حرف نمی زنم ( اون وقت می گن چرا جوونا معتاد می شن . اگه یه روزی من معتاد شدما شما ها شاهد باشید ) . 

 شده بودم مثل آدمای لال هیچکس حرفامو نمی فهمید یه دفتر برداشته بودم حرفامو توش می نوشتم ولی خدایی خود اون دفتره اگه نگهش داشته بودم الان کلی خودش خاطره بودا ! حیف شد آخه از ذوقم پارش کردم !! L  بچه ها ( منظورم دوستای دانشگامه ) شده بودند مترجم من پیش استادا . فکرشو بکن تو اون وضعیت من باید دفاعیه پروژه می دادم اما خدا را شکر این مریضی بدادم رسید و کلی باهاش حال کردم .

بگذریم از اینکه تو این یه هفته یه سری کلی دلشون برام سوخته بود ازاونجایی که فکر میکردند لالم .

بعد از یه هفته مریضی بالاخره صدام در اومد  مخ همه دیگه داشت سوت می کشید از بابا و مامان گرفته تا دوستام ( بیچاره ها ) اما خوب چیکار کنم منی که 1 دقیقه حرف نزنم میمیرم ( خدا نکنه ) مجبور بودم یه هفته حرف نزنم .

حالا بگذریم داشتم می گفتم که الانم مثل اون موقع هام شدم کلی حرف دارم که براتون بزنم البته فرق الان با اون موقع اینه که اون موقع گوش همه سوت  می کشید ولی الان چشم همه تار میشه .

اما خوب من شمارو دوست خودم می دونم می خوام باهاتون حرف بزنم .

شرمنده هر کس خسته می شه میتونه همین الان صفحه رو ببنده .میل خودتونه .

خوب تو این وبلاگ قراره که از همه چی صحبت بشه اسمشم که همه چیه . راستش این اسمو یه دوست انتخاب کرده بود وگرنه به فکرم نمی رسید العان که در رابطه باهاش فکر می کنم میبینم واقعا اسم خوبیه چون اینجوری به خاطر اسم وبلاگ محدودیتی تو نوشتن ندارم از هر چی که دلم بخواد میتونم حرف بزنم و بنویسم .  البته از چیزای مجاز از اون چیزایی که راحت میتونیم دربارشون حرف بزنیم دیگه. مثلا حرفای دلمون ، جمله های قشنگ ، چمیدونم جک ( آه ، ببخشید فارسی را پاس بدارید لطیفه ) ، جمله های سرکاری هر چی که شما دوست دارید به شرطه اینکه تنهام نذارید ا . چون اگه اینطور باشه درسته که خیلی حرف میزنم اما خوب بالاخره کم میارم دیگه .

پس قرار شد هرکدوم از شما ها حرفی داشتید برام کامنت بذارید منم اینجا می نویسم .

راستی مهمتر از همه سعی می کنم مطالب علمی رو هم اینجا بگذارم . البته یه جای کوچولو براش می زارم . نه اینکه ما ها همه طالب علم و دانشیم   رو همین حساب بیشترشو خودتون می دونید حالا اگر دیدم هرچی جدیده می گزارمش  دیگه . چاره ای نیست ما که خراب رفیقیم اینم روش .

خوب دیگه برای این قسمت دیگه حرف بسه .

یه نفس عمیق بکشیم بریم سراغ قسمت بعدی .

آهان ، صبرکنید آفرین بچه های خوب اول نظر بعدا قسمت بعدی . زوووووووووووووووووووووووووووووووووووود باشییییییییییییییییییییییییییییید .

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
   
 

همون طور که در سری قبل گفته بودم این قسمت مربوط به حرف دل . حالا این حرف دل می تونه هرچی باشه . یعنی این قسمت همون قسمتیه که حرفای شما البته اگر دوست داشتید نوشته می شه . حرفای خودم دردو دلام . حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم . گفتم حرفایی که نمی تونم به عزیز ترین کسام رو در رو بگم منظورم این بود که آخه اگه بخوام بهشون بگم می ترسم جلوشون گریم بگیره (خوب آخه دوست ندارم نامحرم اشکامو ببینه)  ، چمیدونم حرفامو سرسری بگیرند اهمیت ندن ، دستم بندازند . ؟ آخه    می دونید من دختریم که همیشه می گم و می خندم حتی اگه خیلیم غصه داشته باشم . رو همین حساب بابایینا نمی تونند وقتی می خوام باهاشون جدی حرف بزنم ، اونا هم جدی باشن . خوب عزیز ترین کسای منم تو زندگیم اونان دیگه . منم تا حدودی مغرورم البته نه از اون مغرورایی که بخوان به چیزی بنازندا نه از اون غرورایی که دوست ندارم شکسته بشه یعنی یه جورایی قدم . خوب اگرم بخوام باهاشون حرف بزنم خوب اونا هم اگه بخوان حرفامو سرسری بگیرند اونوقته که من قاطی کنم . دختره آرومیم ولی وای با حال وقتی که یکی بخواد سربه سرم بذاره اونوقته که دیگه هیچی نمیبینم (خوب چیکار کنم مردادیم دیگه . خوب نباید با دم شیر بازی کرد ) . مشکلم همینه تو بین دوستام خوب همه یه سنیم اگه چیزی بگم ناراحت می شن ولی خوب زود از دلشون در میآد و لی پیش بابایینا اگه بخوام از اون رفتارایی که برای دوستام دارم برای اونا انجام بدم اونوقته که (انا لله و انا الیه راجعون ) .

رو همین حساب که می گم حرفایی رو که نمی تونم به عزیز ترین کسام بگم  .

یه مشکله دیگمم اینه که ( البته فکر می کنم مشکل خیلی از ما ها باشه . چه دختر چه پسر ) اونا به دلیل اینکه از ما بزرگترند . فکر می کنند که همه چیزو بهتر از ما می دونند . اگر در باره یه حسی باهاشون حرف بزنیم حرفمون رو باور نمی کنند . همیشه فکر می کنند که ما هنوز همون بچه های چمیدون ده دوازده ساله ایم . البته خوب حقم دارنا بهر حال پدرو مادرن صلاح ما رو میخوان اما خوب نمیدونند همین که حرفامونو جدی نمی گیرند باعث میشه چقدر فاصله بین ما باهاشون بیفته چقدر به غرورامون لطمه وارد بشه  . همینم باعث میشه که نتونیم حرفامونو درست بهشون بزنیم ( یا یه جورایی باهاشون رفیق تر بشیم ) .

دوستای گلم همین جا یه قولی بهم دیگه بدیم اونم اینه که بهر حال یه روز خود ما هم پدرومادر می شیم . زمانی میرسه که بچه هامون به همین سنی که ما الان هستیم میرسند . قول بدیم خودمونو جای اونا بذاریم . این دورانو به یاد بیاریم اونوقت پای حرفاشون بشینیم . اونوقت به حرفاشون گوش بدیم .  ( به امید روزی که هممون مامان و باباهای خوبی برای بچه هامون باشیم ) .

 

حالا بی خیال این حرفا . چند وقت پیش یه کتاب از کتابخانه محل گرفته بودم که توش یه شعر نوشته بود منم خوندمش و کلی ازش خوشم اومد برای همین اینجا می نویسمش . البته اسم شعر و درد بی عشقی نوشته بود :

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

                                        در میان لاله و گل آشیانی داشتم

        گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

                                        پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

        آتشم بر جان ولی از شکوه ، لب خاموش بود

                                        عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

        چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

                                        چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

        در خزان با سرو نسرینم بهاری تازه بود

                                        در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

        درد بی عشقی زجانم برده طاقت ، ورنه من

                                        داشتم آرام ، تا آرام جانی داشتم

        بلبل طبعم باشد زتنهایی خموش

                                        نغمه های بودی مرا تا همزبانی داشتم

 

من که خوشم اومد شما رو نمی دونم بهر حال هر کس یه سلیقه ای داره دیگه سلیقه ما هم اینطوریه .

قسمت بالا گفته بودم که می خوام بنویسم تا شاید آروم بگیرم . راستش این روزا خیلی حالم گرفته است به اصطلاح دپ دپم . اصلا نمی دونم چمه دیگه از این زندگی خسته شدم همش تکراری شده . هر روز همون کارای دیروز . تا وقتی که دانشگاه میرفتم از خواب پاشو درس بخون حاضر شو برو دانشگاه بیا خونه بخواب کارم همین شده بود العانم که درسم تموم شده از خواب پاشو صبحونه بخور بیا پای کامپیوتر ور برو با دادو بیداد مامان که چقدر پای کامپیوتر میشینی برو ناهار بخور تلویزیون کامپیوتر دو باره خواب . کارم همش همین شده  .

دنبال یه تغییرم تو زندگیم از این همه یکنواختی خسته شدم یه مدت به مامانمینا گیر داده بودم که بریم برا داداشم زن بگیریم اما خوب بعد پشیمون شدم چون اونوقت یکی پیدا میشد داداشیمو ازم میگرفت . فکر نکنید خیلی حسودما نه ولی خوب آخه با همه دعواهایی که باهم داریم اما خوب داداشمه احساس میکنم یه جور برام تکیه گاه . اونوقت میترسم اگه یکی تو زندگیش بیاد اونوقت اون دیگه مال من نباشه آخه می دونید خیلی گله تا حالا داداشی به این گلی ندیدم .   بعضی اوقات که دلم میگیره ، زمانی که دلم میخواد با یکی حرف بزنم یه جورایی با زبون بی زبونی باهاش حرف میزنم اصلا نمی دونم که میفهمه چمه یا نه ولی خوب همین که حرفامو گوش میده و بعدش میگه ناراحت نباش همه چی درست میشه خوب یه جورایی آرومم میکنه . آخه میدونید دورم خیلی شلوغه ها یعنی دوستای خوبی دارم اما نمی تونم راحت هرچی تو دلمه باهاشون در میون بگذارم می دونم آخر نامردیه آخه اونا همه حرفاشونو به من میگن اما من نمی تونم که بگم نه اینکه نخوام بگم . رو همین حساب احساس میکنم تنهام احساس میکنم اون کسی که باید پیشم  باشه و به حرفام گوش بده نیست . اون کسی که باید آرومم بکنه رو ندارم .

برای همین می نویسم که اگه نتونم حرفامو به کسی بزنم نتونم با کسی دردودل کنم حداقل بنویسم تا یکی حرفامو بخونه تا یه کم آروم بشم خوب دیگه بهر حال اینم از بخت بده منه  که نمیتونم حرفامو راحت به اون کسایی که دوستشون دارم بزنم . نمی دونم چرا اما دوست ندارم زیاد احساساتمو به بقیه نشون بدم یا یه جورایی ابراز احساسات کنم . رو همین حساب بعضی ها فکر می کنند که سنگدلم . اما برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنند دیگه هیچی برام مهم نیست می خوام اینجا راحت همه حرفامو بزنم میخوام راحت احساساتمو بروز بدم . مثلا قراره اینجا آروم بگیرم دیگه . مثلا اینجا کلبه ی تنهایی منه دیگه .

برای همین می خوام حرفامو اینجا بنویسم تا اینجوری اونایی رو که دوستشون دارم و اما نمی تونم حرفامو رودررو بهشون بگم ، احساساتم رو باهاشون در میون بگذارم خوب اینجا حرفامو بخونند از احساساتم باخبر بشن شایدم یه جورایی کمکم کنند تا از این حال و هوا در بیام .

 

راستی برای شروع دوباره میخوام یه داستانی رو بنویسم البته داستان که نمیشه گفت در حقیقت متن یه نامه است . آخرین نامه یه عاشق به معشوقش . توی یه وبلاگ خوندم اما متأسفانه آدرسشو گم کردم . وقتی خوندم تمام حالم منقلب شد احساس کردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون . حالم خیلی بد شده بود . اونقدر که همینجوری به مانیتور زل زده بودم و داشتم گریه می کردم مامانمم اومد کلی دعوام کرد گفت حالا تو خیلی حالت خوبه میشینی این چرت و پرتا رو هم میخونی دیوونه میشی آخرسر . خیلی از دست مامانم ناراحت شدم ولی زبونم بند اومده بود نمی تونستم چیزی بگم وگرنه می خواستم بگم پاکی عشق دو نفر به هم دیگه چرت و پرت نیست . حالا براتون مینویسم که ببینید چه قدر قشنگه چقدر تکون دهنده است آخر عشقه .

 

آنگاه در هوای سرد زمستان با تو قدم می گذاشتم روی زمینی که ما دو اولین عابران زمستانیش بودیم . سرمای هوا را حس می کردم وای که چه زیبا بود آن لحظه ای که به عقب بر گشتم و جای پاهای خود را در کنار جای پای تو میدیدم و احساس کردم تو همون تکیه گاه زندگیمی که می توانم از این پس جای پای تو بگذارم و امید به تو داشته باشم .

زمین چه زیبا بود انگار لباسی اطلسی بر تن داشت سفید سفید . وقتی این را از زبانم شنیدی یادم نمی رود هیچگاه ان زمانی را که گفتی تو هم دوست داری لباسی به سفیدی برف بر تنت کنم . آری تو پیشنهاد پوشیدن لباس سفید را به من دادی . ناگاه با وجود سرمای شدید زمستانی وجودم همچون بهاری سرسبز و گرم و با طراوت گشت . آری تو بودی که به من پیشنهاد بتن کردن لباس سفید را دادی .

وقتی این حرف رو به بقیه گفتم همه بهم خندیدند گفتند باور نکنم . این رسم تمام پسرهاست برای بدست آوردن دختر ها برای لذت بردن ازشون . این حرفها همش دروغ است باور نکن .

اما تو برای من مثل بقیه نبودی صداقت رو می شد از چشمات خوند . شعله های عشق رو می تونستم تو وجودت احساس کنم تو برای من کوهی از معرفت بودی . به همین دلیل حرف دیگران باورم نشد نخواستم باور کنم چون تو برام عزیز بودی . انگار آن زمان تمام دنیا در دستان من بود انگار من دنیارو براساس خواسته هایم هدایت می کردم چون هرچه را می خواستم مال من بود که بزرگترین خواستم تو بودی .

اما ناگاه روزگار زد زیر همه چیز نمی خواستم باور کنم که تو هم مثل بقیه بی معرفت شدی تو هم مثل بقیه من و به بازی گرفتی . تو هم منو تنها گذاشتی رفتی  تویی که گفته بودی تا ابد در کنارت می مانم کاش آن لحظه به یادم می آمد که ابدی وجود ندارد که موجودات بخوان کنار هم بمونند . تو پیشنهاد بر تن کردن لباس سفید را به من داده بودی . تو پیشنهاد زندگی در زیر سقفی جدید را به من داده بودی اما حال چه شد که تنهایی تو لباس سفید را بر تن کردی که تو تنهایی زیر سقفی جدید در منزلی جدید سکنی گزیدی . مگر زندگی بر روی زمین برای تو چگونه بود که حالا زندگی زیر خروارها خاک را انتخاب کرده ای .

چرا بجای اینکه تو با دسته گل به سراغم بیایی من باید با دسته گلی به همرا یک ربان مشکی به سراغت بیایم . مگر خدا نگفته مهمان حبیبش است مگر تو مهمان نواز نیستی ؟ پس چرا وقتی من به در خانه ات می آیم در را به رویم باز نمی کنی چرا در داخل منزلت راهم نمی دهی .

دیگر از قدم زدن در آن خیابانی که عشقم در آن شکل گرفت خسته شدم . دیگر از زندگی بدون تو با خاطراتت خسته شدم . می دانم این آخرین نامه ای است که برای معشوقم می نویسم . چون دیگر بعد از این تاب تحمل مشکلات را ندارم . من هم می خواهم زندگی زمینی را رها کنم چون اگر معشوقم خیری ندید پس من هم نخواهم دید .

 

دیدید که چقدر قشنگ بود هنوز که هنوزه هر وقت می خونمش حالم بد میشه اشک تو چشمام جمع می شه ، تمام وجودم و لرز میگیره . حتما شما هم میخواین مثل مامانم بگید دیوونه شدم با این حال گرفتم اینا رو میخونم . اما نمی دونم شایدم حق با شما ها باشه . اما اگه این دیوونگی باشه پس خداییش دیوونگی هم واسه خودش عالمیه .

وای چقدر نوشتم دیگه خودمم خسته شدم .

در آخر ازتون ممنونم که این دل نوشته ها یا بهتر بگم این چرندیات منو خوندید .

التماس دعا

 
 
 |    نوشته شده توسط طاهره
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور