|
فزت و رب الکعبه " قسم به خدای کعبه که رستگار شدم "
**********************************************************
دو روز پیش می خواستم برم خونه ی خالم همینجوری یه سر بزنم . به دلیل اینکه دختر خالم تازه امسال رفته پیش دبستانی و به دلیل وابستگی شدیدی که به من داره خواستم وقتی می رم پیشش دست خالی نرم . آخه شب قبلش که باهاش حرف میزدم بهم گفت که " آجی وقتی که فردا خواستی بیای خونمون تو بیا دم مدرسه دنبالم آخه بعضی دوستام آجیشون میاد دنبالشون منم می خوام تو بیای دنبالم تازشم یه عالمه 20 شدم .برام جایزه می خری ؟ " رو همین حساب قبل از اینکه برم دنبالش رفتم براش از یه فروشگاه یه عروسک خریدم. چون دیر شده بود دیگه همون راه به راه رفتم دنبالش .
یه چند دقیقه ای منتظر موندم تا تعطیل بشند . تو خودم بودم . نمی دونم حس عجیبی داشتم یاد دوران مدرسه ی خودم افتاده بودم . تو فکر اون دوران بودم که یه دفعه دیدم یه دختر بچه از همین دختر بچه هایی که فال می فروشند داره دستم و تکون میده و میگه خانم یه فال می خری . تو رو خدا یه فال بخر .
تو هون لحظه هنوز کامل به خودم نیومده بودم که دیدم یکی از پشت پاهامو محکم گرفت برگشتم دیدم سمانه است " دختر خالم " .
محکم بغلم کرده بود تند تند بوسم می کرد و آجی آجی می گفت از اون طرفم هر از گاهی یه نگاه به این ورو اون ور می کرد تا یکی از دوستاشومی دید دوباره بوس و آجی آجی کردنش شروع می شد . از طرفی خندم گرفته بود از طرف دیگه هم همه داشتند نگامون می کردند کلی خجالت کشیده بودم .
خلاصه همون جا دفتر نقاشیشو نشونم داد که معلمشون براش برچسب آفرین زده بود منم همونجا عروسکی رو که براش خریده بودم و بهش دادم . اونم کلی ذوق کرد تا سمانه منو ول کرد همون دختر فال فروش که تا اون موقع همون جا وایساده بود اومد جلو یه نگاه به سمانه انداخت بعد گفت آبجی یه فال می خری . اینو که گفت انگاری دلم یهو ریخت پایین . اصلا احساس کردم بدنم یهو سست شد دستام یخ کرد .
ازش یه فال گرفتم و دست سمانه رو گرفتم تا بریم خونه . به پشت سرم نگاه کردم دیدم دختره داره باهامون بای بای می کنه .
از اون روز تا حالا بدجوری تو فکرم که آخه چرا ؟ چرا یه بچه تو اون گرما باید تو خیابونا باشه تا فال بفروشه .
چرا به جای اینکه تو مدرسه باشه پشت میز بشینه با هم سن و سالاش بازی کنه باید اینجوری تو خیابونا به مردم التماس کنه تا ازش فال بخرند . دیدم به خدا دیدم که حتی بعضی از این مردم تا یکی از این بچه ها طرفشون میره اخماشونو تو هم می کنند و با دستشون میزنندشون کنار .
می دونم جواب این چرای من فقره ، فقره که این بچه هارو مجبور می کنه به جای اینکه درس بخونند کار کنند .
اما جواب این چرا با بقیه ی جوابای چراهای دیگه فرق می کنه یه فرق اساسی آخه تو خود این جواب هزاران چرا وجود داره .
چرا فقر ؟
کشور ما یه کشور اسلامیه چرا باید تو یه کشوری که مردمش ادعای مسلمونی می کنند فقیر وجود داشته باشه ؟
چرا باید تو یه کشوری با این همه ثروت این همه فقیر وجود داشته باشه ؟
چرا یه کاری نمی کنیم ؟
چرا دست رو دست گذاشتیم ؟
چرا خیلی راحت از کنار این قضیه رد می شیم ؟
خودمو می گم این اولین بارم نبود که یکدوم از این بچه هارو می دیدم اما اولین بارم بود که یه کدوم از اینا منو آبجی صدا کرد .
چرا باید یه همچین اتفاقی میافتاد تا من به خودم می اومدم ؟
چرا فراموش کردیم که هممون مثل خواهر و برادریم ؟
چرا هیچکس دیگه به فکر دیگری نیست ؟
چرا دنیا اینقدر ظالم شده ؟
چرا همه به فکر منافع خودشونند ؟
چرا روز به روز فقر داره بیشتر میشه ؟
چرا تو جامعه اینقدر فساده ؟
چرا روز به روز داره این فسادها بیشتر میشه ؟
چرا اینقدر فحشا زیاد شده ؟
چرا ؟
چرا ؟
چرا ؟
وکلی چرای دیگه که مثل همیشه هیچ جوابی براشون وجود نداره .
آخرو عاقبت این دختر و صدها دختر و پسر مثل این چی میشه .
تو یه همچین مملکتی که هم ادعای مسلمونی وجود داره هم این همه ثروت هست نفت ، گاز ، معادن فلزات گرانبها و مختلف و روز به روز داره به تعدادشون افزوده میشه چرا ؟ چرا باید وضع مردمش اینجوری باشه .
چند وقت پیشا تو تلویزیون یه چیزی شنیدم در حال حاضر اصلا یادم نیست از کی اما اون کسی که صحبت می کرد می گفت یه شهری بود که تمام مردمش همه وضع مالیشون خوب بود همه داشتند یه شب یه نفر تو اون شهر گرسنه خوابید فردای قیامت خدا یه نگاهم به مردم اون شهر نکرد .
پس خدا به داد ما برسه که روزانه صدها نفر تو شهرمون شبا با شکم گرسنه سرشون رو رو زمین می زارن .
مگه ما ادعا نمی کنیم که علی وار زندگی می کنیم . امام علی اینجوری زندگی می کرد .
نمی دونم شاید الان جو گیر شدم و دارم این حرفا رو می زنم شاید یه دو سه روز دیگه ای که بگذره دوباره بشم همونی که بودم .
اما در حال حاضر برای خودم متأسفم . متأسفم که به لطف و رحمت خدا همه چی دارم اما بازم ناشکرم اما بازم اونجور که باید عبادتش نمی کنم .
***********************************************************
می گن هر کسی که تو شب قدر دعا می خونه و گریه می کنه معنیش اینه که هنوز اونقدر قلبش سیاه نشده . دیشب تو تنهایی خودم با تلویزیون مراسم شب قدر و به جا آوردم اما یه قطره اشکم نریختم یعنی اینقدر دل من سیاه که برای مولای خودم حتی یه قطره اشکم نریزم .
سر این جریان دیشب به اندازه ی تمام عمرم از خودم متنفر شدم . وقتی خودمو تو آیینه دیدم احساس کردم حالم داره از خودم بهم می خوره .
تورو به همون خدایی که می پرستید تو این شبا برای این دل غبار گرفته وسیاه منم یه دعایی کنید .
التماس دعا .
فعلا ... . 
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|